بهترین ترجمه ها-تالیفات
 

ایران پس از شکست در تیسفون و دماوند

خشم فرس (ایرانی) _ نمایشنامه در پنج پرده در مورد هجوم عرب به ایران

پرده پنجم

قصه گو ، قبل از گشوده شدن پرده در جلو تماشاگران ظاهر می شود

قصه گو ـ و به این ترتیب اعرابی که حدود دو هزار سال از سر حدات تحت الحمایه ایران بود و به دولت های ایران خراج پرداخت می نمود اکنون به پایه ای رسیده بود که از هر کس که آئین جدید را قبول نداشت خراج هنگفت می گرفت

باری ، اولین حمله اعراب بسرکردگی سعد وقاص از سوی اعراب و رستم فرخزاد از طرف ایران تیسفون را به تلی از خاک تبدیل کرد ، هر کجا که رسیدند کشتند و سوختند و ویران کردند و تعداد کثیری از کودکان و زنان را اسیر و تا آنجا که دستشان می رسید اموال و دارایی های ایران را غارت کردند

جنگ دوم به سر کردگی هرمز برادر یزدگرد بفاصله کمی از جنگ اول نیز کاری از پیش نبرد و حاصل اینکه فیروزان اینبار قصد دارد در جنگ نهاوند ایران را از حضور شوم تازیان پاک نماید ولی صد افسوس که عرب ها به حیله متوسل شده و پس از چند روز که در نهاوند شاهد عظمت و تعداد شگفت انگیز سپاهیان بود حتم داشتند که این بار شکست خواهند خورد ، در همین بین اعراب متوسل به حیله شدند ، بدین ترتیب که جار زدند خلیفه مرده است و اعراب ظاهرا راه بر گشت را در پیش گرفتند و سپاه فیروزان در پی ایشان روان شد و حاصل آنکه لشکر ایران پراکنده شدو در این جنگ که عرب آنرا فتح الفتوح نامید کار یکسره شد و دست تجاوز گر عرب از فرات تا آنسوی جیحون و از طبرستان تا دریای فارس را از آن خود نمود

اینک مردی از نسل پاکان ظهور می کند ، نام وی ابو مسلم و از هجرت یکصد و بیست و نه سال می گذرد

قصه گو از صحنه خارج می شود

پرده کنار می رود ، صحنه قسمتی از بازار یکی از نقاط خراسان را نشان می دهد که مردم در حال آمد و شد و گذران زندگی عادی خود هستند ، چند جوان در جلو صحنه یکدیگر را در جریان اخبار جدید قرار می دهند

مرد اول ـ ایرانی ـ من حتم دارم این بار ، دیگر ،با دفعات دیگر فرق می کند ، تعداد زیادی از ایرانیان نه به زور بلکه بنا بخواست خود به آئین جدید گرویده اند، از طرفی خلفای بنی امیه آنقدر به مردم ، چه عرب و چه عجم فشار آورده اند که دیگر جز اشراف بنی امیه عرب و عجمی که خلفای اموی آنها را موالی می خواند اینک دست اتحاد بهم داده اند تا از شر دولت اموی خلاص شوند

جملگی مردم با آنان مخالفند حال چه عرب باشد و چه فارس

مرد دوم ـ عرب ـ من در زمانی که عرب به ایران حمله کرد هنوز در شکم مادر بودم، شاید هم یک ایرانی دو رگه باشم که مادرم از اسرای ایرانی است ، البته حرمزاده نیستم چون دستور آئین جدید این بود که برای آنکه زنان اسیر به بیراهه نروند عرب پیروز میدان می تواند هر چند تا که توانایی دارد را بعنوان همسر صیغه و نهایتا کنیز را زیر بال و پر خود بگیرد، فعلا ایرانی و عرب برای من تفاوتی ندارند چون هر دو برادران و خواهران من هستند و همگی پاره ی یک پیکریم که در مقابل دشمن مشترک یعنی بنی امیه در حال مبارزه ایم

مرد سوم ـ ایرانی ـ راستی شنیده ای بسر مروان ، حاکم اموی چه آمد؟

مرد اول ـ چه کسی است که از این اتفاق مهم نا آگاه باشد؟

برادر من یکی از آن شمشیر زنانی بود که بسر کردگی ابومسلم با مروان مقابله کردو سپاه هم که در دفاع از جان و مال خلیفه از خود فعالیت آنچنان نشان نمی دادند شکست مفتضحانه ای خوردند ، مروان به دمشق گریخت و از آنجا به مصر رفت و در آنجا کشته شد ، برادران ، بالاخره تلاش های سه ساله ابو مسلم در جمع آوری ناراضیان عرب و عجم کاری افتاد و دست شوم عرب از خطه خراسان آزاد شد

مرد دوم ـ راستی ابو مسلم بر چه دینی است؟

مرد سوم ـ ابو مسلم خوبی های تمام ادیان از جمله مجوس ، آئین جدید و حتی زرتشت و بودا را انتخاب کرده و بر راه خاصی نمی رود، دلیل موفقیت او هم همین است ، در حقیقت هر ایرانی اعم از عرب یا عجم ، بر هر دینی باشند ابو مسلم را به عنوان ناجی ایران از شر تازیان حاکم قبول دارد، وی بر خلاف بهافرید که سعی می کرد هم زرتشت و هم اسلام ؛ هر دو را تباه کند و بالاخره به جزای اعمال ریاکارانه اش کشته شد نیست ، وی واقعا انسانی منزه و پاک است که تنها نیت وی پاک کردن ایران از لوث وجود این عرب های حاکم است

مرد اول ـ ولی از بغداد اخبار ناخوشایندی بگوش می رسد ، می گویند منصور خلیفه عباسی که به ابومسلم بسیار مدیون است از ابو مسلم غضبناک است

مرد دوم ـ پسر عم من با خانواده اش در عراق زندگی می کنند، شنیدم که می گفت روزی منصور ابو مسلم را در دربار احضار کرد

مرد اول و سوم ـ با هم - خوب ، بعد چه شد؟

مرد دوم ـ ابتدا وی دستور می دهد شمشیر ابو مسلم را از او بگیرند و سپس شروع می کند یکی یکی گناهان ابو مسلم و نافرمانی های او را بر ملا کردن

مرد اول ـ و بعدش هم معلوم است ، تعارف کردن میوه زهر آلود

مرد دوم ـ منصور آنقدر در بر شمردن کوتاهی های ابو مسلم اصرار می ورزد که ابو مسلم صبرش لبریز می شود و ،،،،،،،

مرد سوم ـ وسط حرف مرد دوم می پرد ـ ،،،و می گوید اگر ابو مسلم نبود الآن شما ها کدام گوری بودید؟

مرد دوم ـ البته منصور در ذهن خویش از ابو مسلم یک چنین تصوری داشت که آنرا چندان خوشایند دودمان خویش نمی دید و به گونه ای قصد داشت از زیر دین ابو مسلم خلاص شود، خصوصا آنکه ابومسلم که خود را بانی دولت عباسی می دانست خود سرانه هر آنچه دلش می خواست را بدون مشورت با منصور انجام می داد

مرد اول ـ حتما منصور می گفت ابو مسلم ، دست از خیره سری بر دار

مرد دوم ـ برادر ، ماشاءاله ، شما چرا به آدم امان نمی دهید ، نه ، منصور هیچیک از این کار ها را نکرد ، ابو مسلم که عصبانی شده بود گفت من به غیر از خدا از هیچکس نمی ترسم و منصور هم که منتظر همین لحظه بوده دو دست بر هم می زند و جماعتی که در گوشه و کنار مجلس بوده اند ابو مسلم را می کشند

مرد اول و سوم ـ با هم ـ پناه بر خدا

مرد اول ـ بهتر نبود ابو مسلم که حامیان بسیاری داشت خود بر خراسان حکومت براند؟

مرد دوم ـ اشتباه شما برادرم همین جاست ، ابو مسلم اهل حکومت نبود ، وی فکر کرد با آوردن آل عباس بر سر کار ، هم خدمتی به دین جدید کرده که حالا بیشتر ایرانیان پیرو آن بودند و هم ایران را در سایه این اتحاد به مجد و عظمت گذشته سوق خواهد داد

مرد سوم ـ به عقیده من عیب ابو مسلم این بود که منصور را خوب نشناخته بود

مرد دوم ـ نه ، به عقیده من منصور خیلی خود خواه شده بود و عیب بزرگ ابو مسلم این بود که نمی دانست قدرت همان اندازه که سازنده است ویران کننده نیز می باشد، از طرفی آل عباس که حد اقل یکصد و اندی سال از قدرت عقب مانده بود حال که قدرت را در دست داشتند نمی خواستند به آسانی آنرا از دست بدهند

مرد اول ـ بهتر است از این حرفها که مربوط به گذشته است حذر کنیم و فکر بعد باشیم ، فعلا دو سوم خاک ما در دست خلفای عباسی است ، خوشبختانه مسئله عرب و عجم هم که حل شده ، ما همه تکه های یک پیکریم، حساب دولت ها از ملت ها جداست ، فعلا خلفا و عده قلیل دیگری قدرت را در دست دارند و بقیه که بنام موالی و تو سری خور خطابمان می کنند باید صبح تا شام جان بکنیم تا بتوانیم بزم هزار و یکشب برای اشراف و درباریان دست به سینه خلفا را در بغداد فراهم نمائیم، باید به فکر حرکت بعدی باشیم

مرد سوم ـ شنیده ام گروهی بنام راوندیان و سنباد تصمیم گرفته اند بخون خواهی ابو مسلم با خلیفه و لشکریانش وارد جنگ شوند

مرد دوم ـ این خیزش ها چون زیر بنای دینی دارند ره به جایی نمی برند چون پشتوانه مردمی ندارند

مرد اول ـ من شنیده ام یزدگرد در آنسوی آمو دریا در صدد بود با آنچه از لشکریان در شوش و تیسفون و نهاوند باقی مانده لشکری فراهم آورد و سپس با کمک خاقان چین ایران را از عرب پس بگیرد

مرد سوم ـ که البته اگر اجل هم به یزدگرد امان می داد و بدست آن مرد پلید در مرو کشته نمی شد باز هم نمی توانست موفق شود ؛ اگر گفتید چرا؟

مرد اول ـ برای اینکه از آمو دریا تا مدینه خیلی فاصله بود

مرد دوم ـ برای اینکه مردم آمو دریا آئین بودایی داشتندو مردم دیگر سو زرتشتی بودند و مردم این منطقه در اصول با ایشان مخالف بودند

فعلا باید ببینیم کدام فرمانده ای شهامت ابو مسلم را داردتا زیر لوای او در آئیم

مرد اول و سوم ـ آری برادران ، فعلا جز سکوت چاره ای نیست

پرده می افتد

قصه گو جلو پرده رو به حضار

چه کسی می خواهد

من و تو ما نشویم

خانه اش ویران باد

حکایت عرب و عجم را دیدیم

آری ما پاره های یک پیکریم

در قلمرو پهناور هخامنشی ، مصر ؛ شام و یمن و همه کشور هایی که امروز تفکیک شده همگی جزو قلمرو ایران بود ، نمونه زنده اش که تا دیروز جزو قلمرو ایران بود بحرین است

ما خلیج فارس و دریای عمان نداشتیم

ما در آن زمانها به همه آب های جنوب می گفتیم

دریای فارس

زنده کردن عادتهای دیرینه جاهلیت همچون لغات موهن عجم و تازی برای فاصله انداختن بین برادران یک خانواده است

آنچه به این اختلافات دامن می زند تعصبات و منیت های قومی است که دیگر با انقلاب ارتباطات جهانی محلی از اعراب ندارد

باری اگر سخن بر سر حمله عربان بر پارس است مقصود اعرابی است که داعیه سروری داشتند و یا ایرانیانی که با پتک استبداد بر گرده عرب های تحت الحمایه می کوبیدند و از آنها خراج سنگین می گرفتند

و

مگر از ایرانیش نمی گرفتند

سلمان فارسی اولین ایرانی بود که بعد از مزمزه نمودن آئین های مختلف آن زمان به این نتیجه رسید که

اسلام و مسلمانی راستین

که متاسفانه محدود به همان ربع قرن اول هجرت است

مساوات می خواهد

این مساوات آن چیزی بود که ابو مسلم و دیگران همچون راوندیان ، سنباد ، استاد سیس ، ابن مقنع و تا حدودی بابک ، مازیار و افشین

در پی آن بودند

که متاسفانه خلفای سفاک عباسی

فرصت به هیچکدام ندادند

و این جنبش ها یکی پس از دیگری در ظاهر شکست خوردندولی در واقعیت امر

به ایرانی و پارسی فهماندند

چند خلیفه در بغداد نمی توانند بر روح و جسم آدم ها حکومت کنند

اکنون نسیم استقلال و آزادی با آمدن آل طاهر در خراسان رو به وزیدن گرفته است

ـ قصه گو از جلو صحنه خارج می شود-

پایان

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 1:11 توسط محسن کلینی | نظرات

عرب ها به ایران می تازندخشم فرس ( با فای مضموم و را و سین ساکن - به معنی ایرانی)

+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 0:55 توسط محسن کلینی | نظرات

خشم فرس (ایرانی) _ نمایشنامه در پنج پرده در مورد هجوم عرب به ایران

پرده چهارم

آرتا داد و تیر داد در همان صحنه مربوط به پرده سوم پس از خروج دو عرب از صحنه بهمراه غنائم و اسرا در طرف دیگر صحنه بین زخمی ها هستند ، آنها بر روی زمین غرقه در خاک و خونند و با آه و ناله بهم می فهمانند که هنوز زنده هستند

ندیمه و دخترک ( دخترک هشت ساله اسیر که سوار بر اسب شد) خرد سال در جلو صحنه با تماشاگران حرف می زنند

در طرف دیگر جلو صحنه نکیسا و باربد در حال نواختن عود و چنگ هستند

ندیمه و دخترک خرد سال بعنوان گروه همخوان قطعه زیر را با هم دیکلمه می کنند

ای تیسفون گریه کن

چون فردا در طلیعه خورشید فرزندانت همه در دل خاک خفته اند

ای تیسفون بیاد آر

بیاد آر روزگاری که بر تارک تازیان بودی

تازیانی که از بلاد جنوب غربی

با هدایای مختلف به خدمت کسری می رسیدند

و هنگاو خروج

حاجبان دربر ته کفش های نداریشانراپاک می کردند

تا نکند ذره ای خاکت را با خود به دور دست تر ها ببرند

در این حال کسری

که در ایوان کسری ، آن با لا ها بر روی تخت زمردین لمیده بود

با اشاره دست به سر کرده تازیان که محض باج دهی امده بودند

و در آم بار عام

همه درباریان

بچشم خفت و خواری در آنها می نگریستند

منتظر بودند تا کسرا دست بر هم زند

و تازیان

از دهلیزی دور از نظر

به بیرون هدایت می شدند

گریه کن تیسفون

بیاد آر ترنم موسیقی دلنشین

که اکنون جایش را ندای حدی و زنگ اشتران پر کرده

ـ تکه ای موسیقی توسط باربد و نکیسا اجرا می شودـ

ـ ندیمه و دخترک صحنه را ترک می کنند

آرتاداد ، غرق در خون باصدایی ناله مانند با تیرداد مشغول گفتگو هستند ـ

آرتا داد ـ ما را ندیدند ، خوشبختانه ما چیزی همراه نیاوردیم و الا اول شمشیر خلاص می خوردیم و سپس عرب ها اموالمان را تاراج می کردند

تیر داد ـ شانس آوردم عرب ها انگشتر جواهر نشان مرا ندیدند ـ آنرا نشان می دهد ـ خود شاهد بودم بیشتر اجسادی که در اینجا افتاده را نفتیش می کردند و اگر انگشتر به آسانی بیرون نمی آمد آنرا با بریدن انگشت بدست می آوردند

آرتا داد ـاز کودکانم خبری ندارم ، از همسرم فرنگیس بی اطلاعم ، یعنی کجا هستند؟

تیرداد ـ مثل همه زنان و دختران و اطفال دیگر

آرتاداد ـ منظورت اینه که به اسیری رفتند؟

تیر داد ـ یقینا ، تا حالا باید حتما از بازار برده فروشی مدینه سر در آورده باشن

آرتاداد ـ شاید هم به عنوان غنائم جنگی بین لشکر اعراب تقسیم شده اند!

تیر داد ـ می گویند وقتی عمر خبر اینهمه زن و دختر اسیر را شنید گفت از فردای این زنان وحشت دارم

آرتا داد ـ یعنی زنان قیام می کنند؟

تیر داد ـ یقینا زنان قیام نمی کنند ، چون تا آن موقع یا پیر شده اند و یا مرده اند و فکر می کنم منظور عمر این بوده که نسلی که نیم ایرانی و نیم عرب هستند نه بدرد ما می خورند و نه بدرد ایران ، شاید شهر جدیدی ساخته شود که همگی آنها را در خود جای دهد

آرتا داد ـ یعنی امیدی هست که تیسفون را پس بگیریم؟

تیر داد ـ من شخصا خیلی امید وارم ، ایرانیها از طرفند های جنگی اعراب بخوبی خبر دار شده اند ، ضمنا ما یزدگرد و برادرش هرمز را هنوز از دست نداده ایم ، بدون شک هر دو آنها این طرف و آن طرف مشغول گرد آوری سپاه هستند

آرتا داد ـ بیا تا دو عرب بر نگشته اند از اینجا بگریزیم و به لشکریان هرمز بپیوندیم

تیرداد ـ با هات موافقم ، بریم

ـ به همدیگر کمک می کنند و تکیه بر یکدیگر صحنه را ترک می نمایند

پرده پنجم

قصه گو ، قبل از گشوده شدن پرده در جلو تماشاگران ظاهر می شود

قصه گو ـ و به این ترتیب اعرابی که حدود دو هزار سال از سر حدات تحت الحمایه ایران بود و به دولت های ایران خراج پرداخت می نمود اکنون به پایه ای رسیده بود که از هر کس که آئین جدید را قبول نداشت خراجی هنگفت می گرفت

باری ، اولین حمله اعراب بسرکردگی سعد وقاص از سوی اعراب و رستم فرخزاد از طرف ایران تیسفون را به تلی از خاک تبدیل کرد ، هر کجا که رسیدند کشتند و سوختند و ویران کردند و تعداد کثیری از کودکان و زنان را اسیر و تا آنجا که دستشان می رسید اموال و دارایی های ایران را غارت کردند

جنگ دوم به سر کردگی هرمز برادر یزدگرد بفاصله کمی از جنگ اول نیز کاری از پیش نبرد و حاصل اینکه فیروزان اینبار قصد دارد در جنگ نهاوند ایران را از حضور شوم تازیان پاک نماید ولی صد افسوس که عرب ها به حیله متوسل شده و پس از چند روز که در نهاوند شاهد عظمت و تعداد شگفت انگیز سپاهیان بود حتم داشتند که این بار شکست خواهند خورد ، در همین بین اعراب متوسل به حیله شدند ، بدین ترتیب که جار زدند خلیفه مرده است و اعراب ظاهرا راه بر گشت را در پیش گرفتند و سپاه فیروزان در پی ایشان روان شد و حاصل آنکه لشکر ایران پراکنده شدو در این جنگ که عرب آنرا فتح الفتوح نامید کار یکسره شد و دست تجاوز گر عرب از فرات تا آنسوی جیحون و از طبرستان تا دریای فارس را از آن خود نمود

اینک مردی از نسل پاکان ظهور می کند ، نام وی ابو مسلم و از هجرت یکصد و بیست و نه سال می گذرد

_ قصه گو از صحنه خارج می شود

ادامه دارد

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 18:8 توسط محسن کلینی | نظرات

خشم فرس (ایرانی) _ نمایشنامه در پنج پرده در مورد هجوم عرب به ایران

پرده سوم

صحنه یک لشکر منهدم شده ، ته صحنه دود از آتش بلند است صحنه همان صحنه در پرده اول است با این تفاوت که این بار نخل های مشرف بر فرات سوخته اند، صدای آه و فغان از این سو و آنسو می آید، دو عرب اول مشغول گفتگو هستند و در همین بین چیز های بدرد بخور و غنایم جنگی را جمع آوری می کنند و در خورجین هایشان می ریزند، چند تن کودک و زن اسیر را با طناب به ستونی بسته اند تا پس از ضبط غنایم آنها را با خود ببرند

عرب اول ـ با لهجه عربی ـ اهلا و سهلا ، عجب پیروزی شگرفی ، ما باید این پیروزی بزرگ را جشن بگیریم راستی هنوز خورجین تو پر نشده است؟

عرب دوم ـ چیزی دیگر نمانده ، فکر نمی کردم ایرانیها با شمشیر و خنجر های جواهر نشان وارد جنگ بشوند

عرب اول ـ منهم تا به امروز فیل ندیده بودم ، راستی طرفند آتش بر کوهان شتر افروختن تاکتیک جنگی که بود که باعث فراری دادن فیل ها شد؟

عرب دوم ـ فکر کنم،،،، مکث می کند ،،،،عمر که نبود ُُُ........نمی دانم ُ شاید هم سلمان ... خودت بگو

عرب اول ـیعنی یک ایرانی آنقدر در آئین جدید ذوب شود که کشورش را بفروشد ؟

آ ـ فهمیدم ، من چقدر خنگم ، می گویند وقتی روی کوهان شتر آتش روشن کنی چربی پشت حیوان زبان بسته به قل قل می افتد و حیوان با تمام توان نعره می زند و از هیچ چیز سر راهش واهمه ندارد، مرتب می دود و نعره می زند . حال فکر هر که می خواهد باشد چه فرق می کند؟

عرب دوم ـ و همین نعره باعث شد صفوف فیلها و فیل بانها بهم بخورد و فیل های گیج و خشمگین بزنند و نیروهای خودی را لت و پار نمایند

عرب اول ـ و درست در همین موقع است که سعد دستور حمله می دهد

عرب دوم ـ و ایرانیها که بیش از حفظ سر زمین تیسفون به فکر بار و بنه و اشیاء قیمتی خود هستند وقتی می بینند دارند شکست می خورند بار و بنه بر گرفته و راه شرق را بطرف شوشتر و اهواز پیش رو می گیرند

عرب اول ـ و ما عربها هم که از دیر باز به ایرانی ها خراج می دادیم سپاه ایران را ابتدا تعقیب کرده و سپس ، بعد از هلاک کردن باقیمانده سپاه در حال فرار انفال ایشان را بر گرفتیم ، راستی چقدر از این انفال را بدست آوردی؟

عرب دوم - سوال نامربوطی است ، می دانی که اگر سعد بفهمد راجع به غنایم و زنان و کودکان این گونه فکر می کنی می دهد شقه ات کنند

عرب اول ـ راست گفتی ، یادم آمد ، مثل اینکه قرار است انفال و اسرا را پیش عمر ببرند تا هر گونه که وی تصمیم می گیرد با آنها رفتار کنند

عرب دوم ـ راجه به بنه رستم شنیده ای؟ می گویند دیده اند در حال فرار آنقدر خسته می شود که در یکی از همین بیابانهای اطراف اتراق می کند، از قضا طوفان شن هم که بر علیه سپاه ایراتی ها شروع به وزیدن کرده - که این خود یکی از دلایل پیروزی ماست - وی را آزار می داده ، رستم بنه عظیم خود را از پشت اسب های یدک کش فرود می آورد و با طناب طوری آنهارا بهم می بندد که یک سایبان از آن درست می کند و نیز مامنی که در سایه و پناه آن می تواند دمی بیاساید

عرب اول ـ و سپاه ما در حال تعقیب ایرانیهای فراری به رستم می رسد و یکی از سپاهیان سعد آنچنان با شمشیر به طناب نگه دارنده بنه رستم می کوبد که بنه با همه ی سنگینی بر روی رستم می افتد و پهلویش را خرد می کند

عرب دوم ـ و بعد این سپاهی امانش نمی دهد و رستم را مجبور می کند با شجاعت تمام به آب بزند

عرب اول ـ زیاد مطمئن نباش رستم زنده است ، چون اگر زنده بود سپاهیان ایرانی پراکنده نمی شدند، فرخزاد دیگر مرد

عرب دوم ـ کار من که تمام شد ، خورجین من دیگر جا ندارد در حالیکه هنوز کلی اشیاء قیمتی از جمله بازو بند ، نشان و خمایل به نعش سربازان ایرانی متصل است

عرب اول ـ من تا آنجا که می شدانگشتر های قیمتی آنها زا از دستشان در آوردم ، اگر چه در مواردی مجبور شدم انگشت آنها را قطع کنم، دیگر بفکر زره و چکمه هاشان نیستم ، اینکار می ماند برای فرداکه نیرو های تازه نفس مخصوص جمع آوری انفال از راه برسند

پس بلند شو حرجین ها و اسیران را روی اسب ها بگذاریم و برویم مدینه خدمت عمر، می گویند همه غنایم و اسرا در آنجا بسر می برند ، فقط زود باش چون یزدگرد برادر خود هرمز را برای حمله دوم در کنار فرات باقی گذاشته ، البته من که فکر نمی کنم بتواند کاری از پیش ببرد

هر دو عرب کودکان و زنان را از تیرک باز می کنند ، کودکی در حال شیون و زاری است و حدود هشت سال دارد ، وی را بر روی اسب می نشانند و زن ایرانی را که ملبس به لباس زربفت است با زور و خشونت از طرف عرب اول روی زین اسب وی قرار می گیرد ، دو عرب در حالیکه افسار این اسب ها را در دست دارند از صحنه خارج می شوند و به دیگر کودکان و زنان که جایشان بر روی اسب ها نمی شود نهیب می زنند و با هم می گویند:

پیش بسوی بازار برده فروشان در مدینه

پرده می افتد

عافیت(بهرام صادقی)

«عافیت» اثر بهرام صادقی

کمتر نویسنده ای در تاریخ ادبیات داستانی ایران توانسته هم پای بهرام صادقی داستانهایی بنویسد که به عمق روح و جان مخاطب تفوذ کند، کمتر نویسنده ای توانسته چون او دست روی موقعیت های پوچ و ملال انگیز و البته مضحک زندگی بگذارد، آنها را بشکافد و دربرابر ما عریان کند و درهمه حال دست از ریشخند همه‎ی آنچه در روزمره‎گی زندگی مهم است، برندارد.

بهرام صادقی یگانه بود و تکرار نشدنی، سراسر قریحه و نبوغ در داستان نویسی، داستان سی و هشتم آدینه را به یکی از واپسن داستانهای او به نام «عافیت» اختصاص دادیم که در میانه دهه چهل و در رمانی که صادقی بعد از یک دوره کم کاری در آخرین سالهای داستان‎نویسی اش نوشته، اثری که نشان دهنده این واقعیت است که در چه اوجی این نوسنده قلم را زمین گذاشته است و چقدر از زمانه خود و چه بسا این زمان جلوتر بوده!

***
باد گرم ـ باد گرمی که به آهستگی و لختی می‌وزد ـ لنگ‌هایی را، که بر دیوار و شاخه های پژمرده درخت‌ها آویخته‌اند، تکان می‌دهد. چند دکان نیمه‌خراب و یکی دو خانه پراکنده اکنون در این گرمای کشنده و در زیر این آفتاب داغ سرسام‌آور، دیگر گویا نقطه‌های سیاهی بیش نیستند که در این منطقه خارج شهر در میان زباله‌ها و پستی و بلندی‌ها و جوی‌های بی‌آب و دیوارهای گلی فرو ریخته قرار گرفته‌اند. …..

….. دکان‌ها و خانه‌ها عبوس و خسته به نظر می‌آیند. آیا بدین علت که درهایشان بسته است؟

اما حمام «گل ناز» باز است. گویی دهانش را از وحشت یا خستگی گشوده و دیگر نتوانسته است ببندد. مردی که ناگهان از پشت تپه زباله‌ها به سوی حمام آمده است و چتر پاره‌ای در دست دارد اندکی صبر می‌کند که تابلو حمام را بخواند. اما پیش از آن سعی می‌کند که چتر را برسر بگیرد ـ بی‌فایده است… دستش آهسته به پائین می‌آید. «گرمابه گل‌ناز ـ عمومی زنانه و مردانه ـ دارای هفت دستگاه دوش خصوصی». مرد کمی پابه‌پا می‌کند و بعد می‌گذرد و در گذشتن نگاهش به کاغذی می‌افتد که به دیوار حمام چسبانده‌اند: «حمام عمومی برای تعمیرات لازم تعطیل است.»

و حالا ما در حمام خصوصی هستیم. یک سرسرای دراز که به دالان بیشتر شبیه است و در دو طرف آن صندلی‌های لهستانی گذاشته‌اند. صاحب حمام پشت دخلش چرت می‌زند، مگر وقتی که تسبیح درازش از لای انگشت‌ها بلغزد و بیفتد. ریش بلند حنا بسته و سر تراشیده‌ای دارد. کت و شلوار پوشیده است و کراوات کهنه‌ای بسته است و عرق چنان صورتش را پوشانده است که انگار… بادبزن از دست دیگرش می‌افتد. خمیازه‌ای می‌کشد و به آن‌ها که منتظرند نگاه می‌کند و چشم‌هایش را می‌بندد.

در سرسرا مردی جابه‌جا می‌شود. صدای صندلی. با روزنامه‌ای که در دست دارد خودش را باد می‌زند و بلند می‌گوید:

ـ پنکه کار نمی‌کند؟ مگر هنوز برق قطع است؟ صاحب حمام در وضع خود تغییری نمی‌دهد. مگرنه این‌که مشتری خود جواب خودش را داده است؟

یک دختر تازه سال از بی‌حوصلگی به‌خودش ور می‌رود. لباس و موهایش آخرین مد است، اما چشم‌های خمار بی‌حالتی دارد ـ ظاهراً دوره این یکی دیگر گذشته است. از داخل نمره‌ها صدای مبهم و گنگ سرفه و ریختن آب و صحبت‌های نامفهوم به گوش می‌رسد. ناگهان ساعت دیواری زنگ می‌زند. مرد به‌خود می‌آید و روزنامه را مرتب می‌کند (آخر او هم چرت می‌زده است) و خواندنش را دنبال می‌کند: «هر مادری وظیفه دارد که کودک خود را با شیر خودش تغذیه کند، زیرا برای کودک غذای بهتر از شیر مادر نیست. شش الی دوازده ساعت بعد از این‌که کودک شما…» ـ کودک من؟ ـ «… به‌دنیا آمد باید او را شیر بدهید…» مرد ملتمسانه به دختر نگاه می‌کند. نگاهش ترسیده و ناراحت است. اما دختر زیر لب آهنگ oh، oh، oh را با سوت می‌زند و گویا در رویا فرو رفته است. مرد زیر لب می‌گوید: «نه… نه…» سرفه‌اش می‌گیرد و بلندتر می‌گوید: «این بی‌عدالتی نیست؟» عادتی دارد که حرف‌های خود را به صورت سوال بیان می‌کند. دختر می‌گوید: « با من بودید؟»

ـ نه… نه…

و مرد باز سرش را در روزنامه فرو می‌برد: «… قبل از آمدن شیر، ماده‌ای به نام ماک از سینه‌های شما می‌آید که حاوی مواد مغذی است.» ورق می‌زند. «کاپیتان گفت امشب حرکت نخواهیم کرد و در حالی که چهره‌اش را به سوی جزیره ماریبو باز می‌گرداند ادامه داد: در این جزیره حوادث عجیبی روی می‌دهد. می‌گویند هر کسی به آن‌جا برود سنگ می‌شود.»

مرد روزنامه را روی تنها میز کوچکی که در میان سرسرا گذاشته‌اند می‌اندازد و مثل مجسمه‌ای سنگی، بی‌حرکت و بی‌اعتنا، می‌نشیند. دست‌هایش از دو سو آویزان است و عرق تمام بدنش را مرطوب کرده است. دختر با حرکات سنجیده و حساب شده برمی‌خیزد و مجله مصوری برمی‌دارد. بیش از آن کم حوصله است که بخواند. تندتند ورق می‌زند و فقط نگاهی می‌کند و پای راستش را هم با فواصل موزون به زمین می‌زند.

ـ oh! این‌جا! «کیم نواک با دست چپ کار می‌کرد و پدرش سعی بسیار به خرج می‌داد تا او را عادت به کار کردن با دست راست بدهد، ولی بی‌فایده بود. به همین جهت دیوانگیش بیشتر گل می‌کرد. با وجود این بر اثر همین سعی و کوشش‌ها عادت چپ کاری کیم نواک ترک شد. و حالا با دست راست کار می‌کند.» دختر زیر لب می‌گوید:

ـ درست مثل من.

و oh زیر عکس یک بچه قنداقی: «… مردم شناسی، از: کوتاه. این شخص یا بهتر بگوئیم این آقای دوماهه یکی از بهترین هنرپیشگان و کارگردانان عالم سینما و علی‌الخصوص سینمای وطن ما به شمار می‌رود که از او فیلم‌های زیادی دیده‌ایم که محض نمونه می‌توان از همه آن فیلم‌ها نام برد. چنان‌چه اسم او را می‌دانید پاسخ را به ضمیمه چهار ریال…»

ـ حیوونی!

آه! مراسم انتخاب دختر عشق در بعد از ظهر…» و «مصاحبه». دختر ناگهان راست می‌نشیند: این شرح مصاحبه با خانمی است که او توسط پست به نفعش اظهار نظر کرده است. دختر از کیفش یک آدامس بیرون می‌آورد و در دهان می‌گذارد و می‌خواند. زیر عکس یک زن پنجاه‌ساله که دامن خیلی کوتاه پوشیده و دست چپش را دراز کرده است و انگار از میان انگشت‌هایش این عنوان‌ها بیرون ریخته است: «نه تنها در شئون فرهنگی، بلکه در همه چیز، من هم معتقدم، بله، باید انقلاب کرد.» دختر نمی‌تواند بخواند. ناگهان فکر کشنده‌ای به سرش‌زده است: آیا او هم در پنجاه سالگی همین‌طور می‌شود؟ نه این که انقلابی، نه، بلکه با این پاهای قناس، و مگر مجبور بوده است که دامن کوتاه بپوشد؟ آدامس را تف می‌کند و دزدانه نگاهی به پاهای خود می‌کند و می‌خواند: «دیروز پس از آن‌که مدتی در وسط اتوبوس ایستادم و به این‌طرف و آن‌طرف پرتاب شدم و هیچ یک از آقایان حاضر نشد جایش را به من واگذار کند با نظریه دوستم که مدت‌ها بود مخالفش بودم موافق شدم که ما همجنسان باید ارزش واقعی خود را به اثبات برسانیم.»
بهرام صادقی

بهرام صادقی

دختر آهی می‌کشد، مجله را می‌بندد و روی زانویش می‌گذارد و به عکس تمام رنگی روی جلد، که گویا دختر شایسته نیکاراگوئه است، خیره می‌شود و باز در رویا فرو می‌رود.

صاحب حمام دیگر مقاومت خود را از دست داده است: سرش را روی میز گذاشته و صدای خرخرش بلند شده است. تسبیح و بادبزنش، هر کدام به گوشه‌ای، افتاده‌اند.

دوش نمره ۱

جوانی که یک ربع ساعت پیش آمده است و گرد سفید بر سر و رو دارد تازه لباس‌هایش را کنده و به میخ آویخته است. کیسه و صابون و شانه‌اش را برداشته است و می‌خواهد برود زیر دوش. (پیش از آن دو ساعت تمام در خیابان‌های خاکی و خراب شهر پرسه زده بود و به همه گفته بود: «کجا می‌شود دوش گرفت؟» و کسی جوابش نداده بود تا این‌که از عصبانیت و خستگی و گرما کلافه شده بود و از شهر بیرون آمده بود. مردی که چتر کهنه‌ای در دست داشت او را به حمام گلناز راهنمایی کرده بود و در جواب تشکر او گفته بود: «همین یکی را داریم».

دوش نمره ۲

مرد قوی هیکلی با ریش مشکی و سر نیمه تراشیده و بدن ورزیده پرمو لخت مادرزاد قدم می‌زند. به تمام بدنش چیزی مالیده است که اسامی مختلفی دارد (مرد خیلی غلیظ و شدید گفته بود : «نوره بیاورید» ) و همین‌طور که زیر لب دعا می‌خواند (راستی از کجا معلوم است؟ شاید فحش می‌دهد و یا قدم‌هایش را می‌شمارد؟) گاهی سر موئی را می‌گیرد و اندکی می‌کشد تا ببیند وقت شستن رسیده است یا نه. بیچاره نمی‌داند که با این کارها داستان کوتاه آقای صادقی را کمی ناتورالیستی می‌کند.در سرسرا مرد کم‌کم عصبی شده است (ظاهراً باید بین «عصبی» و «عصبانی» فرقی باشد وگرنه همه مردم یا عصبی می‌شوند و یا عصبانی) به هر حال برای او فرق نمی‌کند، برمی‌خیزد و به انتهای سرسرا می‌رود، همان‌جا که در تاریکی محض فرو رفته است (آه! این کلمات را هم در داستان جزیره ماریبو خوانده بود). ناگهان چشم‌هایش از دهشت و حیرت بازتر می‌شود: مردی روی توده لنگ‌ها، چوب‌ها، کفش‌ها و دیگر چیزهای از کار افتاده نشسته است و قرآن می‌خواند. صدایش به قول هنرمندان نه بد است و نه خوب، یعنی در واقع از همان قماش است که «ای! می‌شود کاریش کرد». سر و وضع بدی ندارد و مرد تصمیم می‌گیرد (مرد همیشه در نظایر این حالات قضاوت نمی‌کند، بلکه تصمیم می‌گیرد) که گدا یا معلول نیست (این هم از گرفتاری‌های اوست ـ دستور زبان دشمن شماره اول اوست. آخر «علیل» است یا «معلول» و یا هردو ؟).

سرانجام مرد جیب‌های خود را می‌کاود و یک سکه نقره با ترس و شرم گوشه‌ای می‌گذارد. مرد قرآن خوان از پشت عینک ذره بینی به نحو بی‌سابقه ـ یا شاید غیرعادی ـ به او نگاه می‌کند و باز سرش را پائین می‌اندازد؛ ظاهرا قصه اصحاب‌کهف را می‌خوانده است یا اصحاب لوط را. مرد کمی مردد می‌ماند و بعد با لحن پوزش‌خواه می‌پرسد:

ـ یکی بودند؟

دست مرد قرآن خوان به نرمی و مهارت سکه را از حوزه دید بیرون می‌برد. خودش می‌پرسد:

ـ یکی بودند؟ کی‌ها؟

مرد سرخ می‌شود و عرق می‌کند و می‌داند که این عرق دیگر از گرما نیست:

ـ کهفی‌ها و لوطی‌ها…

مرد قرآن خوان خودش را به عقب، در تاریکی محض، می‌کشاند و چیز نامفهومی می‌گوید. مرد به سر جایش برمی‌گردد و تصمیم می‌گیرد که صاحب حمام دیگر شورش را درآورده است. نمی‌تواند بگوید خرخر او به گاومیش بیشتر شبیه است و یا به «آرزوپولوس»، اما می‌بیند که به طور کلی وضع عنیف و غم‌انگیزی پیدا کرده است.

خوب! بله، الهام ممکن است به سراغ همه‌کس بیاید و مرد کمی می‌اندیشد. اما نه، اخمش درهم می‌رود: نخست این‌که بیهوده خواسته است موجز فکر کند، چون خرخر به گاومیش شبیه نمی‌شود و شاید به خرخر او شبیه باشد که این هم محل بحث است (آه! خسته شدم دیگر، این مگس‌های لعنتی!) و دیگر این‌که «آرزوپولوس» هم گویا از محصولات جزیره ماریبو بود. مرد وا می‌ماند، نفس‌های بلندی می‌کشد و یکسره خود را به مگس‌ها و گرما می‌سپارد. دیگر کاملاً بی دفاع است.

دوش نمره ۳
زن خوشگلی زیر دوش ایستاده است و به سرش صابون می‌زند.

اگر از پشت او را ببینند ـ آیا این‌کار، همان‌طور که مفسران روزنامه‌ها می‌گویند، مستلزم باز کردن در نیست؟ ـ شاید منظره بدیعی به چشم بیاید (بستگی به کسی دارد که در را باز می‌کند).

کفلش اندک لرزشی دارد و قطره‌های آب و حباب‌های صابون به نرمی بر سرتاسر بدنش می‌لغزند.

دوش نمره ۴

مردی به شکم خوابیده است و به زور نفس می‌کشد و دلاک، می‌توان گفت که تقریباً با خیال راحت، رویش نشسته است و هر وقت که میلش کشید کیسه را در آب فرو می‌برد و به شدت به هر جای بدن او که دلش خواست می‌کوبد. بله، جز کوبیدن چیز دیگری نمی‌توان درباره کار او گفت…

در سرسرا دختر برمی‌خیزد. بوی عطرش ناگهان مثل نسیم می‌وزد. کمی با انگشت‌هایش بازی می‌کند، بعد سعی می‌کند که چین و چروک لباسش را مرتب کند. اما این‌همه با چشم‌های نیمه خمار و گوسفندوارش کمی ناجور است. می‌کوشد که صاحب حمام را بیدار کند:

ـ گرام ندارید؟

صاحب حمام ناگهان بیدار شده است. آیا کسی آب سرد به روی او پاشیده است؟

ـ گفتم گرام…

ـ از حامد بپرس… خیلی خوب، نه، از حامد بپرسید.

ـ شاگردتان؟ ولی او کجاست؟ پیدایش نیست.

صاحب حمام ظاهراً به یاد آورده است که چهار زن عقدی دارد. از آن گذشته عرق از نوک ریش زیبایش سرازیر است.

ـ ریشتان خیلی زیباست، می‌دانستید؟

ـ فعلگی می‌کند… بیرون شهر فعلگی می‌کند.

دختر به چیزی تکیه می‌دهد که اسامی مختلف دارد ـ صاحب حمام روی آن نوشته است: پیش‌خوان. دختر آن را یک نوع کی‌وسک می‌داند (طبق معمول فرهنگ نویسان: بر وزن بی‌علم) و پدرش که کارمند بانک است، (بانکی که تاکنون در این شهر به کسی جایزه نداده است) به این چیزها باجه می‌گوید. دختر آدامسش را تف می‌کند و سعی می‌کند که با حرکات دست به صاحب حمام حالی کند. حتی کمی راک اندرول می‌رقصد، نمی‌دانم، شاید کمی هم تویست می‌رقصد. این‌جا دیگر صاحب حمام به تمامی بیدار می‌شود. وحشت همه وجودش را فرا گرفته است.

ـ گرام چیزی است شبیه رادیو. دادادا…دادادا…

صاحب حمام می‌نشیند. کمی قوت قلب پیدا کرده است. دست می‌برد و از زیر باجه شربت قند و تخم ریحانی را که زوجه دومش برایش درست می‌کند بر می‌دارد و می‌خورد. وقتی می‌خواهد بگذارد سرجایش می‌پرسد:

ـ شما میل ندارید؟ گرام چیزی است شبیه رادیو؟

ـ ندارید؟

ـ آه بله… توی خانه… یعنی نه… چطور دیگر… چه بگویم؟ برق که می‌دانید نیست، ماشین‌ها هم که می‌دانید کار نمی‌کنند…

ـ ترانزیستوری؟

ـ می‌دانید که قوه نیست اهل همین‌جا هستید. دیگر؟… از آن آقا بپرسید بهتر نیست؟

دختر به امتداد انگشت او نگاه می‌کند: «همان مرد مشتری.» زیر لب می‌گوید: «پیف» و شانه‌هایش را بالا می‌اندازد. بعد مثل این‌که می‌خواهد هیستری بگیرد:

ـ بله، سینما هم که می‌دانم نیست، تآتر هم که می‌دانم نیست، شو… و حتی پارتی (به گریه می‌افتد).

صاحب حمام به زور یک جرعه از شربت خانگی به او می‌خوراند. دختر حالش جا می‌آید. صاحب حمام می‌پرسد:

ـ چه گفتید؟ تآتر؟

دختر باز شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و روی زمین تف می‌کند و به طرف صندلی‌ها می‌رود و در رفتن می‌گوید:

ـ همان… همان تماشاخانه، دیگر.

در گوش‌هایش را می‌گیرد که بار دیگر نشنود چه گفتید. قیافه بامزه‌ای پیدا می‌کند.

دوش نمره ۵

تقریباً یک خانواده است، به استثنای رئیس آن. زنی جاافتاده، کلفَت، یک دختر بالغ، پسر شیرخوار، دو دخترک قد و نیم قد. دختر بزرگ با بی‌میلی و انگار که در رویا سر بچه‌ها را می‌شوید و آن‌ها جیغ می‌زنند. کلفت بچه شیرخوار را به کول گرفته و برایش آواز می‌خواند. ظاهراً آوازش کم از جیغ بچه نیست. زن به تدریج قیافه بخت‌النصر را به خود می‌گیرد (البته عکس‌های بخت النصر متعدد و متفاوت است، شاید در این‌جا اشاره‌ای باشد به تصویر او که در کتابی چاپ شده است در شهر لیدن از بلاد هولاند). چه می‌گفتم ؟ زن حنا بسته و گوشه‌ای درون یک طشت بزرگ چهارزانو زده است. گاهی با نوک انگشت گلوله‌های حنا را که روی صورتش به پائین می‌لغزند می‌گیرد. کمی فکر می‌کند و بعد آن‌ها را برمی‌گرداند سر جای اول‌شان. خب، کار بخت‌النصرها هم در همین حدودها بوده است… ( ـ لیدن از بلاد هولاند.)

دوش نمره ۶
کامل مردی است (نمی‌توان گفت «مرد کاملی است ؟») که جلو آینه ریش می‌تراشد. بخار آب. و او چیزی نمی‌بیند. با دستش پاک می‌کند و باز می‌تراشد. تقریباً یک طرف صورتش را تمام کرده است. از زیر چانه‌اش خون می‌آید (کامل مرد، مرد کامل مرد، می‌اندیشد که آیا این یکی از دلایل مخالفان تراشیدن ریش نیست؟).

دوش نمره ۷
پیرمردی است که شستشویش را تمام کرده است (اگر به کارهای او بتوان شستشو گفت) سر بینه نشسته است و لباس می‌پوشد. سیگارش از جائی نادیدنی دود می‌کند.

درست در همین لحظه (و اگر بخواهیم بیشتر تاکید کنیم باید از داستان‌های شب الهام بگیریم) آری، درست در همین لحظه جوان نمره اول رسیده است زیر دوش، شیر را باز می‌کند: یکی دو قطره. بیشتر باز می‌کند: سه چهار قطره. تا آخرش باز می‌کند: به اندازه یک کف دست آب روی سرش می‌ریزد.

مرد احساس سوزش می‌کند شتابان به طرف شیر می‌رود: یکی دو قطره… همین و همین!

زن خوشگل سرش را مشت می‌دهد (آن‌چنان که معمول زن‌ها است)، یک دفعه چشمش می‌سوزد، صورتش را زیر دوش می‌گیرد و ناگهان بیهوده به یاد پایتخت و آن خوشی‌ها… آن… شیر را باز می‌کند: فقط آن‌قدر آب هست که چشم‌هایش را از سوختن بازدارد.

دلاک که خستگی‌اش رفع شده است، ظاهراً صلاح در آن می‌بیند که برخیزد. می‌گوید: «بروید زیر دوش تا بعد صابون‌تان بزنم.» مرد بیچاره از تاب و توان افتاده است. در دل خدا را شکر می‌گوید که از تحمل این بار سنگین رهائی یافته است، و به بدن خود نگاه می‌کند: چرک‌ها به تنش مانده است. به سختی و آهستگی دستش را به طرف شیر می‌برد: افسوس!

حنا به سر زن جاافتاده خشکیده است. دیگر نمی‌توان او را به بخت‌النصر تشبیه کرد. اوه، اما چرا… نویسندگانی داریم که تاریخ و اساطیر را به هم می‌آمیزند ولی مگر می‌شود زن بدبخت را معطل نگاه داشت؟ دخترش می‌گوید: «مامان جان! دیگر بس نیست، بلند شوید، برای فشارخون و واریس و رماتیسم و بواسیرتان هم بد است» زن بلند می‌شود که بشوید. یکی از دختر بچه‌ها به قصد شیطنت هر دو شیر را تا ته باز می‌کند و دست‌های کوچکش را به هم می‌کوبد: فقط هوا است، فقط هواست که با صدای ناشنیده‌ای خارج می‌شود. بچه‌ها و کلفت از شادی به هوا می‌جهند. (آه ! این یکی هوای دیگری است.)

مرد کامل مرد، طاس را خالی می‌کند که آب تازه بریزد. با یک انگشت زیر چانه‌اش را به سختی می‌فشرد… دست خالی برمی‌گردد.

پیرمرد سیگارش را گم کرده است، هرچند که از جائی دود آن به هوا برمی‌خیزد. وقتی از کوشش‌هایش مایوس می‌شود، چمدانش را برمی‌دارد و در را می‌گشاید که برود بیرون.

موافقید؟ موافقید که این‌جا دیگر از داستان‌های روز الهام بگیریم؟ در همین لحظه، درست در همین لحظه، آری در همین لحظه، آری درست در همین لحظه… آه! خسته شدن کشنده‌تر از احساس ابتذال است.

همه آن‌ها که در نمره‌ها بودند به در می‌کوبند. دخترک به بالا می‌جهد. صاحب حمام فریاد می‌زند:

ـ حامد ! حامد !

پیرمرد، که در را باز کرده بود و می‌خواست بیاید بیرون، نمی‌دانم شاید از روی غریزه یا ترس ناگهانی باز به درون بینه کشیده می‌شود.

صاحب حمام صدایش را بلندتر می‌کند. از انتهای سرسرا، از میان صندلی‌ها و مبل‌های نیمه شکسته و تاریکی… آه، اما نه… از اتاقی که روی آن نوشته‌اند «انبار» موجودی بیرون می‌آید. قدم‌هایش سنگین است. رنگ دختر می‌پرد. شاید اگر الفباء تغییر کرد این اشکالات برطرف شود. صاحب حمام می‌خندد و یک ردیف دندان‌های طلایش را نشان می‌دهد (این تازه کاری یا بی‌انصافی نویسنده است. نشان چه کسی می‌دهد؟ و تازه هر کس بخندد دندان‌هایش آشکار می‌شود). حامد انگار در انبار زغال بوده است. صاحب حمام توضیح می‌دهد:

ـ نه… نه… او سفیدپوست است (و دست‌هایش را به هم می‌مالد. مثل این‌که نومید شده است، و دیگر نمی‌تواند کاری بکند)

دختر می‌کوشد که به مشتری مرد متوسل شود، اما او به همان حال و هیئت مانده است. حتی دیگر عرق هم نمی‌کند. دختر دست می‌زند: یخ!

ـ بله… بله… شما که او را می‌شناختید. مادام موازل، قلبش مثل طوطی، خودش مثل…

حامد می‌گوید:

ـ خیلی خوب، بس است، وقتی نمی‌توانی مجبور نیستی. یک چیزهایی توی این روزنامه‌ها می‌خوانی… و بعد؟ بعدش به هر کس رسیدی تحویل می‌دهی… وقتی نمی‌توانی مجبور نیستی…

صدای مشت‌های غضب آلود و پاهای پرشتاب که به درها می‌خورند… حامد می‌گوید:

ـ خیلی خوب… آب هم نیست… (به روبه رویش، خیره نگاه می‌کند)

صاحب حمام دیوانه وار برمی خیزد و به طرف یک تلفن دراز که به دیوار نصب کرده اند می دود. دختر می گوید:

ـ آه ! من خیلی احساساتی هستم، معلوم است دیگر. این همان حامد خودمان است؟

حامد به او نگاه می کند، اما لبخند نمی‌زند. (ظاهراً در این‌گونه مواقع باید لبخند زد یا نزد، نمی‌دانیم. من و حامد). دختر به تندی رویش را برمی‌گرداند.

صاحب حمام دیوانه‌وار با تلفن ور می‌رود:

ـ این هم فینیشت!

ـ چی؟

چشم‌های دختر گرد شده است، یا دیگر به شکل اول خود نیست (آخر چشم‌های او بیضی بود.)

ـ خیال می‌کنید فقط شما زبان خارجه‌ای یاد گرفته‌اید؟ هی‌گرام! گرام معلوم است دیگر یعنی چه: اخوی گرام. این هم یعنی تلفن بی‌تلفن. سیم‌های تلگراف را هم که شنیده‌اید بریده‌اند. (کسی چنین چیزی نشنیده است.)

حامد می‌گوید:

ـ دزدیده‌اند. برای او…

ـ برای کی؟

ـ باز احمق نشو، آب یخ می‌خواهم برای سید که قرآن می‌خواند. خسته شده است.

ـ آب انبارها؟

ـ خراب… نه، نه، شما دیشب یادت رفت مرا صدا بزنی که پرشان کنم. تازه چه فایده‌ای داشت؟ بیست سی تا مشتری دیگر…

حامد لب‌های کلفت و موهای مجعدی دارد، اما چشم‌هایش مثل این‌که به هیچ‌جا نگاه نمی‌کند. به آرامی دستش را به لبه پیشخوان می‌گذارد و لبخند سردی می‌زند.

در سکوتی که ناگهان همه چیز را فرا گرفته است، یک پیرمرد نقلی کوچولو که سبیل سوسکی دارد و شلوار کوتاه پوشیده است و عینک ذره بینی گران‌قیمت به چشم زده است از نمره ۷ بیرون می‌آید و با قدم‌های استوار و مطمئن به طرف در حمام پیش می‌رود. چمدانش در دست راست است و سیگارش در کنج لب. شاید بتوان در نگاه و رفتار و لب‌هایش طرح خنده‌ای را تشخیص داد. پولش را می‌دهد و مودبانه می‌پرسد:

ـ فقط سیگارم… یک سیگار روشن بود که نمی‌دانم کجا گذاشته‌ام.

صاحب حمام، عصبانی و کسل و وحشت زده، به کنج لب او اشاره می‌کند و پیرمرد از سر پوزش خواهی اندکی خم می‌شود. وقتی می‌رود صاحب حمام می‌گوید:

ـ تقلیت از داستان‌‌های شب می‌کند.

دختر با حرارت جواب می‌دهد:

ـ نه، نه، این جور چیزها مال داستان‌های روز است.

صاحب حمام سرش را تکان می‌دهد و می‌گوید:

ـ اشتباه می‌کنید، برنامه‌های عصر… عصر یا اول شب…

صدای کوبیدن درها و ناسزاها و «ملعونِ آن مرد» همه را باز به دنیای واقعیت می‌آورد. جیغ زنگ‌دار و وحشت زده دختر همه این چیزها را گوئی به عقب می‌راند؛ شاید برای یک لحظه:

ـ او مرده است! او مرده است!

مرد مشتری با سر و صدا از روی صندلی لهستانی به زمین می‌افتد. حامد با پای راستش او را دمرو می‌کند و با صدای دورگه می‌گوید:

ـ درست می‌گوید دیگر، مرده است… آهای سید! سید! سوره الرحمن را بردار بیاور، بالاخره باید چیزی بخوانی.

بیرون از حمام گل ناز، پیرمرد که اکنون ترگل و ورگل شده است سعی می‌کند گرد و خاک به لباس‌هایش ننشیند. به مردی برمی‌خورد که چتر کهنه و پاره‌ای در دست دارد که نمی‌توان روی سر گرفت.

ـ آقا! ـ با من بودید؟

ـ این‌جا هتل خوب…

ـ مگر غریبه‌اید؟

ـ زیاد نه، کم هم نه.

ـ بله می‌فهمم… نه، اصلاً هتل نداریم، هیچ رقمش را.

ـ تاکسی…

ـ اتوبوس…

ـ بله، بله، درشکه.

ـ حمال؟ نه، هیچ رقمش را. مگر چمدان‌تان خیلی سنگین است؟

ـ ممکن است برای من باشد.

ـ خیلی خوب، کمک‌تان می‌کنم. کجا تشریف می‌برید؟

ـ یک جائی دیگر… مردی که چتر داشت از ته دل خندید و به پشت پیرمرد زد و گفت:

ـ فراوان داریم! این جور جاها فراوان داریم. فقط امیدوارم برای من سنگین نباشد… بارتان!

پیرمرد از زیر عینک به او نگاه کرد و احساس کرد که گرما کار خودش را شروع کرده است. ذهنش، ولو در هم و برهم، داشت به کار می‌افتاد. حس کرد که باید حرفی بزند:

ـ آه، همین‌طور است که تفاهم به وجود می‌آید و دوستی و غیره… نیست؟

و ریز خندید. مرد چتردار کمی مردد ماند. آن‌گاه چمدان پیرمرد را روی زمین انداخت و به سرعت فرار کرد. از فراز تپه‌های خاکی و درون جوی‌های خشک و کنار زباله‌های قدیمی گذشت و به جایی رسید که دیوارهای فروریخته داشت. چند نفر در سایه دیوارها لمیده بودند و در واقع له‌له می‌زدند. یکی از آن‌ها را صدا زد، چیزی به او گفت و گویا پول بود، نمی‌دانم، یا چیز دیگری، در کف او گذاشت و وقتی او سلانه‌سلانه به راه افتاد فریاد زد:

ـ تندتر! تندتر! پیرمرد منتظر است. هرجا رفت چمدانش را ببر. کار دیگر هم داشت بکن. سعی کن با او دوست بشوی…

بعد از آن، دیوارها را دور زد و به آلاچیقی رسید که در میان تپه‌ها از نظر پنهان بود. به درون رفت. چتر را به گوشه‌ای افکند و خودش را تقریباً روی زمین انداخت.

ـ شهر نیمه تعطیل است؟

این را یکی از آن‌ها پرسیده بود که در سایه دیوار خراب دراز کشیده بودند و له‌له می‌زدند و لب‌هایشان جزغاله شده بود و چشم‌هایشان دیگر فروغی نداشت.

کسی جواب نداد. گویا یکی غرغر کرد: «همیشه»

ـ خوب، حالا رفت اون تو چه کار بکند؟ چترش را درست بکند؟

کسی گفت: «بی مزه» و از آن سر دیوار دیگری آهسته و بی‌حال فریاد زد: «خفه شو!» فریادش به التماس بیشتر شبیه بود. مردی که موهایش سفید شده بود خودش را روی خاک‌ها کشاند و بریده بریده گفت:

ـ گریه بکند دیگر… رفت توی آلا… چیقش… گریه بکند دیگر… چترش که درست شدنی نیست…

فروغ

اشاره:
در پست قبلی به فروغ پرداختیم:
فروغ ؛سادگی و راستی است. هر چه گذاشته بودم که بعد بخوانم ،او بدون هیچ گونه ابهامی بر زبان راند به گونه ای که کودکی در حضور بزرگتر ها ترس، که عمیق ترین مسلخ برای کشتن آگاهی است را پشت سر بگذارد و از قاشق گداخته و جدال آن با پشت دست نترسد.
برای شناخت وی کافی است گفته های ابراهیم گلستان را در باره ی وی چندین بار گوش کنیم:
پدر یک ارتشی و از مقربان رضا شاهست و با خانواده بسیار خشک و بیروح عمل میکند.
ازدواج وی در ۱۶ سالگی منجر به طلاق می شود و او را از دیدن کامیار فرزند دلبندش منع می کنند؛
حتی این یکی که گلستان است با تصویری که از او داریم مردی خشن ، مستبد و خود رای است.
گفته خود فروغ در مورد خانواده خواندنی است :
...برادرم به باغچه می گوید قبرستان
...خواهرم هر وقت که خانه ما می آید آبستن است
...زندگی مادر سجاده ای است گسترده در آستانه ی وحشت دوزخ ، وی گناهکار طبیعی است (گزیده اشعار فروغ).
اگر ما در چنین جوی باشیم و ضمنا و به دنیای بی چون و چرا و عریان شعر پا بگذاریم دیگر چه چیزی گواه معصومیت و تازیانه هایی است که بر پوست تاب آورده ایم اگر اینجا هم که واپسین لحظات اعتراف است حد اقل با خودمان رو راست نباشیم؟
وی نیز بسان آن جوان جزامی بر لوح زندگی می نویسد:
این خانه سیاه است!
جزام در اینجا قوانین دست و پا گیر ناشی از موهوم پرستی،خدعه و ریاست که افراد را از دستیابی به حق طبیعی شان باز می دارد.

ظلمت
چه گریزیت ز من ؟
چه شتابیت به راه ؟
به چه خواهی بردن
در شبی این همه تاریک پناه ؟
مرمرین پله آن غرفه عاج
ای دریغا که زما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم
فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست
می فرومانده به جام
سر به سجاده نهادن تا کی ؟
او در اینجاست نهان
می درخشد در می
گر بهم آویزیم
ما دو سرگشته تنها چون موج
به پناهی که تو می جویی
خواهیم رسید
اندر آن لحظه جادویی اوج !

" چه باید کرد" – چرنیشفسکی ( از مجموعه معرفی ، نقد و بررسی کتاب)

" چه باید کرد" را باید خواند تا تصویر فوق العاده واضیح از اوضاع روسیه قبل از انقلاب ، آنطور که باید و شاید بدست آورد. در این رمان 700 صفحا ای ، سخن از رزم ها و مبارزاتی رهایی بخش نیست ، چون هنوز شرایط عینی انقلاب بروز نکرده است.

"چه باید کرد" کلیشه ای است از رمان های عشقی معاصر ، ولی براستی چه باید کرد؟ در جامعه ای که آنقدر مقررات شدی سانسور جاری و ساری باشد که حتی نتوان لفظ "انقلاب" را بطور صریح بر زبان آورد ، و به جای آن باید از کنایات و اشارات استفاده نمود. چرنیشفسکی ، نا گزیر از پذیرش کلیشه های رایج عهد خویش است تا بلکه در زیر لفاف این فرم رایج بتواند تصاویری از آنچه هست و آنچه باید باشد را بدست دهد.

داستان در اطراف زندگی ورچگا ، دختر جوانی که به اصرار مادرش می باید با جوان نادان و خوش گذران ولی متمول ازدواج کند دور می زند. ورچگا به این ازدواج رضایت نمی دهد ؛ و می توان به جرئت گفت وقایع بعدی داستان که بیشترمی تواند درس زندگی برای نسل جوان باشد؛ از همین عصیان سر چشمه می گیرد. به دیگر سخن ، این "نه" یک تولد دوباره است برای ورچگا. وی این افتخار را بیشتر مدیون لاپوخوف است با دیگران. وی دانشجوی رشته طب است که به برادر زن آینده اش ، یعنی برادر ورچگا درس می دهد. گرچه لاپوخوف بطور ناگهانی و قدری هم دور از انصاف ، از صحنه خارج می شود ( چون ورچگا عشق دوست شوهر خود یعنی کرسانوف را به دل دارد . لاپوخوف ، شوهرش دست به خود کشی می زند) ، ولی بطور قطع ) ولی بطور قطع آزادی ورچگا تا حدود زیادی در گرو این خود کشی است.

زندگی ورچگا به دو مرحله تقسیم می شود: مرحله قبل لز ازدواج با لاپو خوف و مرحله بعد از آن. حاجت به یاد آوری نیست که ورچگا می تواند نمادی باشد از یک زن روسی در آن موقع. بنابر این و بر اساس روند کلی داستان که بیش از آنکه از زبان راوی باشد ، از زبان خود چرنیشفسکی است. مراحلی که بخصوص پس از ازدواج ، برای ورچگا اتفاق می افتد ، در نهایت می تواند رهنمودی باشد برای کلیه جوانان روشن افکار که با پیروی از این ره نمود ها ، همت کرده و زن روسی را از چنگال خرافات و زنجیر های اسارت و بردگی نجات بخشند.

به عنوان مروری بر زندگی ورچگا ، قبل از ازدواج ( اگر چه نویسنده یا ناقل در این مورد ، از ذکر آن خود داری کرده ، شاید به جهت آنکه حاجت به باز گویی نبوده است ) باید گفت ، بر طبق معمول، دختری است که دو دستی به عصمت خود چسبیده تا جوانی از راه برسد و آنرا از چنگش برباید.در مقابل ، این جوان باید بیش از هر چیز دیگر جلب رضایت مادیا ، مار ورچگا را بکند.(پاول ، پدر ورچگا اساسا هیچ نقشی را در این داستان بر عهده ندارد ؛ اگر چه جملاتی دال بر بی شعوری و بی اختیار بودن وی در اینجا و آنجای داستان یافت می شود). جلب رضایت مادیا با هیچ چیز دیگری به جز پول کسب نمی شود. تیپ مادیا نیز یک تیپ همگانی است ؛ مادری است همچون مادران دیگر که قصد خوشبخت کردن دخترشان را ندارند ، بلکه بوسیله آنها می خواهند دست به نوعی تجارت بزنند.

اگر ورچگا آنطور که می باید از ناجی خود ، یعنی لاپوخوف قدر دانی نمی کند ، نباید به این نتیجه رسید که واقعا در روند داستان نقشی نداشته است . او چناننچه رسم معمول تحولات در تاریخ است ، در یک نقطه وارد می شود، رسالت خویش را به نحو احسن انجام می دهد و در خاتمه ، چون دیگر چیزی در چنته ندارد از دور خارج می شود و اداوه دهنده راه او دوستش کرسانوف است که تا پایان راه با ماست.

اگر قبول کنیم که این وجدان و مایه های درونی اشخاص است که اجتماع و نهایتا تاریخ و انقلاب را بوجود می آورد ، پس تلاش چرنیشفسکی در توضیح و شکافتن درون آدم های داستان ، تلاشی کاملا بجاست و نتیجه این تلاش است که "چه باید کرد" را از یک گاهنامه ادواری بدر آورده و آنرا در ردیف یکی از رمان های کلاسیک روس قرار می دهد.

آغاز مرحله تاریخی موعود که در "چه باید کرد" وعده آن داده شده بود، اگر چه نتوانست در زمان حیات نویسنده به منصه ظهور برسد ، ولی بعنوان وجدان بیدار نسل آینده در اذهان محفوظ ماند و در سحر گاه یکی از روز های ماه اکتبر سال 1917 " بالاخره به وقوع پیوست.

یاد چرنیشفسکی را بی گمان بواسطه تلاش بی حد وی برای آزادی نوع انسان از قیود و اسارت های اجتماعی باید گرامی داشت و آثار او را که در عمل حاکی از دیده نگران او برای آزادی نوع بشر است را باید چندین و چند مرتبه خواند

چه باید کرد

" چه باید کرد" – چرنیشفسکی ( از مجموعه معرفی ، نقد و بررسی کتاب)

" چه باید کرد" را باید خواند تا تصویر فوق العاده واضیح از اوضاع روسیه قبل از انقلاب ، آنطور که باید و شاید بدست آورد. در این رمان 700 صفحا ای ، سخن از رزم ها و مبارزاتی رهایی بخش نیست ، چون هنوز شرایط عینی انقلاب بروز نکرده است.

"چه باید کرد" کلیشه ای است از رمان های عشقی معاصر ، ولی براستی چه باید کرد؟ در جامعه ای که آنقدر مقررات شدی سانسور جاری و ساری باشد که حتی نتوان لفظ "انقلاب" را بطور صریح بر زبان آورد ، و به جای آن باید از کنایات و اشارات استفاده نمود. چرنیشفسکی ، نا گزیر از پذیرش کلیشه های رایج عهد خویش است تا بلکه در زیر لفاف این فرم رایج بتواند تصاویری از آنچه هست و آنچه باید باشد را بدست دهد.

داستان در اطراف زندگی ورچگا ، دختر جوانی که به اصرار مادرش می باید با جوان نادان و خوش گذران ولی متمول ازدواج کند دور می زند. ورچگا به این ازدواج رضایت نمی دهد ؛ و می توان به جرئت گفت وقایع بعدی داستان که بیشترمی تواند درس زندگی برای نسل جوان باشد؛ از همین عصیان سر چشمه می گیرد. به دیگر سخن ، این "نه" یک تولد دوباره است برای ورچگا. وی این افتخار را بیشتر مدیون لاپوخوف است با دیگران. وی دانشجوی رشته طب است که به برادر زن آینده اش ، یعنی برادر ورچگا درس می دهد. گرچه لاپوخوف بطور ناگهانی و قدری هم دور از انصاف ، از صحنه خارج می شود ( چون ورچگا عشق دوست شوهر خود یعنی کرسانوف را به دل دارد . لاپوخوف ، شوهرش دست به خود کشی می زند) ، ولی بطور قطع ) ولی بطور قطع آزادی ورچگا تا حدود زیادی در گرو این خود کشی است.

زندگی ورچگا به دو مرحله تقسیم می شود: مرحله قبل لز ازدواج با لاپو خوف و مرحله بعد از آن. حاجت به یاد آوری نیست که ورچگا می تواند نمادی باشد از یک زن روسی در آن موقع. بنابر این و بر اساس روند کلی داستان که بیش از آنکه از زبان راوی باشد ، از زبان خود چرنیشفسکی است. مراحلی که بخصوص پس از ازدواج ، برای ورچگا اتفاق می افتد ، در نهایت می تواند رهنمودی باشد برای کلیه جوانان روشن افکار که با پیروی از این ره نمود ها ، همت کرده و زن روسی را از چنگال خرافات و زنجیر های اسارت و بردگی نجات بخشند.

به عنوان مروری بر زندگی ورچگا ، قبل از ازدواج ( اگر چه نویسنده یا ناقل در این مورد ، از ذکر آن خود داری کرده ، شاید به جهت آنکه حاجت به باز گویی نبوده است ) باید گفت ، بر طبق معمول، دختری است که دو دستی به عصمت خود چسبیده تا جوانی از راه برسد و آنرا از چنگش برباید.در مقابل ، این جوان باید بیش از هر چیز دیگر جلب رضایت مادیا ، مار ورچگا را بکند.(پاول ، پدر ورچگا اساسا هیچ نقشی را در این داستان بر عهده ندارد ؛ اگر چه جملاتی دال بر بی شعوری و بی اختیار بودن وی در اینجا و آنجای داستان یافت می شود). جلب رضایت مادیا با هیچ چیز دیگری به جز پول کسب نمی شود. تیپ مادیا نیز یک تیپ همگانی است ؛ مادری است همچون مادران دیگر که قصد خوشبخت کردن دخترشان را ندارند ، بلکه بوسیله آنها می خواهند دست به نوعی تجارت بزنند.

اگر ورچگا آنطور که می باید از ناجی خود ، یعنی لاپوخوف قدر دانی نمی کند ، نباید به این نتیجه رسید که واقعا در روند داستان نقشی نداشته است . او چناننچه رسم معمول تحولات در تاریخ است ، در یک نقطه وارد می شود، رسالت خویش را به نحو احسن انجام می دهد و در خاتمه ، چون دیگر چیزی در چنته ندارد از دور خارج می شود و اداوه دهنده راه او دوستش کرسانوف است که تا پایان راه با ماست.

اگر قبول کنیم که این وجدان و مایه های درونی اشخاص است که اجتماع و نهایتا تاریخ و انقلاب را بوجود می آورد ، پس تلاش چرنیشفسکی در توضیح و شکافتن درون آدم های داستان ، تلاشی کاملا بجاست و نتیجه این تلاش است که "چه باید کرد" را از یک گاهنامه ادواری بدر آورده و آنرا در ردیف یکی از رمان های کلاسیک روس قرار می دهد.

آغاز مرحله تاریخی موعود که در "چه باید کرد" وعده آن داده شده بود، اگر چه نتوانست در زمان حیات نویسنده به منصه ظهور برسد ، ولی بعنوان وجدان بیدار نسل آینده در اذهان محفوظ ماند و در سحر گاه یکی از روز های ماه اکتبر سال 1917 " بالاخره به وقوع پیوست.

یاد چرنیشفسکی را بی گمان بواسطه تلاش بی حد وی برای آزادی نوع انسان از قیود و اسارت های اجتماعی باید گرامی داشت و آثار او را که در عمل حاکی از دیده نگران او برای آزادی نوع بشر است را باید چندین و چند مرتبه خواند

معرفی دی اچ لارنس

اصلی این رمان عبارتند از کریل( ناقل و برادر لتی)

کریل واقعا خونسرد است و زندگی آرام و خوبی را می گذراند. ایرادی که به وی بعنوان ناقل وارد است اینکه وی در جاهایی که شخص سوم نمی تواند و نباید حضور داشته باشد ( مثلا گفتگوی عاشقانه بین لتی و شوهر آینده اش لسلی) حضوری سمج دارد. البته اول شخص که در اینجا عقل کل محسوب می شود می تواند از ضمیر نا خود آگاه نویسنده ناشی شود و حال آنکه کریل که این نقش را دارد در ذکر بعضی از صحنه ها خواننده را به نوعی نا باوری سوق می دهد

از کاراکتر های جذاب این رمان می توان به جورج اشاره نمود که رقیب عشقی لسلی است. لتی از بین لسلی و جورج باید یک نفر را بعنوان شوهر انتخاب نماید که گزینش چندان ساده ای نیست.

تم اصلی لارنس که همواره طالب جوش خوردن طبیعت در زندگی اجتماعی افراد است و متاثر از فرویدیسم می باشد در این رمان بخوبی دیده می شود: لسلی آدم محافظه کار، مرفه و ماشین زده است و در مقابل جورج دارای شعور حیوانی و طبیعی انسان است که از لحاظ فیزیکی و جسمانی می تواند جوابگوی خواهش های زنانه ی لتی باشد.شباهت زیادی دیده می شود بین لیدی چاترلر و ارتبات وی با گیم کیپر آقای خانه است که ناتوان جنسی و اسیر صندلی چرخدار است که بخوبی نشان می دهد ماشینیزم سراغ مقولات جنسی و فمینیزم نیز آمده است.

لارنس صحبت از جایگزین شدن ماشین در جامعه ماشین زده ابتدای قرن بیستم است. چون لتی در فکر تامین اجتماعی و رفاه است به این پیوند بیرنگ و بی بو و بی خاصیت علیرغم خواست واقعی خویش تن می دهد ؛گیریم که راه هایی را جهت ارضاء شهوات زنانه از طریق ارتباط پنهانی با جورج یا حتی دیگران برای خود پیدا می کند.

جنگ شکر در کوبا

جنگ شکر در کوبا –زان پل سارتر

عادتم شده است که پس از خواندن یک کتاب ، و بی آنکه مجال بدهم یک دقیقه از خواندن آن بگذرد، دانسته ها و استنتاجاتم را بر روی کاغذ می آورم. شاید گفتنی باشد که " جنگ شکر در کوبا " را ساعت 2 بعد از ظهر امروز 16 اردیبهشت دست گرفتم و مقارن چند دقیقه پیش یعنی حدود نیمه شب آنرا به اتمام رساندم. البته تمام کردن این کتاب در عرض 10 ساعت ، به هیچ وجه نباید از اهمیت آن بکاهد ، چون رموزی در آن بود که به علت تازگی می شد خواننده ساعت ها وقت خود را صرف دوباره خواندن آن کند. به هر حال منکر این دوباره خوانی هم نمی شوم؛ شاید عمری بود و توانستم آنرا دو باره بخوانم.

آیا این چند جمله دال بر آن نیست که کتاب جنگ شکر در کوبا چقدر دارای شکوه و جذبه است ؟ و آیا باز هم باید اعتراف کنم که این همه شور و جذبه و هیجان توام با امیدواری نیست که تا این وقت شب بیدار نگاهم داشته تا آنچه ، شاید یک صدم حق مطلب هم نیست را در باره این کتاب بیان کنم؟

تاریخ ادبیات معاصر کمتر کسی را چون سارتر و "دو بوار" داشته است. فکرش را بکنید ، پس از اخذ دکترای خود در فلسفه ، سارتر تمام وقت خود را در اختیار مطالعه و تجسس می گذارد. آیا او به اندازه کافی دارای وجهه روشنفکری نیست تا در گوشه ای از شهرپر هیاهوی پاریس نشسته و با تکرار محتویات فکری روشنفکران معاصر یا قبل از خود و درج آن در روز نامه هاوقت خویش را به نحوی بگذراند و امرار معاش خوبی هم داشته باشد؟ مگر نظیر این گونه روشنفکران اخته را چه در کشورمان و یا سایر ممالک نداشته ایم؟ ولی سارتر به گونه ای دیگر است : او شامه ای قوی دارد برای کشف انقلابات اجتماعی ، بخصوص که این انقلاب ها می توانند نویدی به انسان های تحت ستم بدهند. به دنبال همین خصیصه پسندیده روشنفکری است که بار سفر می بندد و در سال 1959 یعنی همزمان با پیروزی یکی از شکوفان ترین انقلابات جهان به کوبا می رود. کتاب بصورت " راه نامه" یا همان گزارش سفر است . ابتدا با دیدگاهی چند در باره تاریخ کوبا بر می خوریم و این که ابتدا کوبا تحت سیطره اسپانیا بوده و بعد ها تا همین اواخر یعنی 1958 ، تحت نفوذ امریکا.

به طور یقین استثمار و تک محصولی کردن یک کشور ( مثلا کشت فقط شکر در کوبا یا فقط زیتون در الجزایر) توسط یک کشور ابر قدرت ، قبل از کوبا نیز اتفاق افتاده ، چه ، با این طرفند نبض اقتصاد یک کشور عقب افتاده را در دست داشته و نمی گذارد این کشور ها به فکر استقلال یا انقلاب باشند. پس تعجبی ندارد که سارتر نسبت به این مسئله اینقدر وسعت دید دارد و ظلم و ستمی که بر مردم کوبا ، قبل از انقلاب می رفته را با وسعتی تمام و در سایه همین بهره کشی نشان داده است.

و بعد نوبت این یاغی ها می شود ، یعنی انقلاب 1958 کوبا به رهبری فیدل کاسترو. از نکات برجسته کتاب می توان به دو مورد اشاره نمود: ابتدا آنکه تا چند سالی بعد از انقلاب ، ماهیت ضد امریکایی انقلاب بر ملا نمی شود ، یکی به دلیل اینکه دشمنان داخلی در لباس خرده بورژوازی و بورژوازی ( که معنی می شود تازه به دوران رسیده های خرد و کلان) کم نیستند و در صورت بر ملا شدن خط کمونیستی ، انقلاب می تواند به شکست بیانجامد ؛ دیگر اینکه کوبای پس از انقلاب طاقت و توان ندارد که اقتصاد تک محصولی خود را به ناگهان از دست بدهد.

دیگر نکته بارز در این کتاب ، ماهیت دولت بعد از انقلاب است ، که بهیچوجه خود را مقید به عناوین دهان پر کن پارلمان و همه پرسی و نیز تدوین قانون اساسی ، قانونی که فقط بدرد همان وقت می خورد و بعد ها دیگر جز تفاله ، چیزی از آن بر جا نخواهد ماند ، نمی کند.از همان ابتدا تلاش بدون وقفه ای آغاز می شود که دولت در قبال تعهد انقلابی خویش باید گام های اساسی بر دارد.

کتاب سارتر در سال هایی نوشته شد که کوبا هنوز به پیروزی نهایی نرسیده بود. بدون شک جریان " خلیج خوک ها" که چون ننگی بر تاریخ زمامداری امریکا خود نمایی می کند و نیز شکست ننگ آور تر آن چیزی نبود به جز پیروزی انقلاب کوبا. سارتر نوشت: " یا کوبائیان باید پیروز شوند و یا ما همه چیزمان ، حتی امیدمان را از کف فرو می نهیم" و ما در جواب باید بگوئیم که کوبا پیروز شد ، و ما نه تنها امید خویش را از دست ندادیم ، بلکه نسبت به انقلاباتی نظیر کوبا در واپسین تلاش امریکا برای سلطه ننگینش بر کشور های عقب افتاده و نیز محو کامل امپریالیزم جهانخوار ، کلی امید وار شده ایم.

خود کشی بعد از مشاهده بی خاصیت بودن یک هنر مند

این را مکرر شنیده ایم که بعضی آدمها با دیدن اینکه در یک برهه از زمان بی بو و بی خاصیت شده اند تن را از قید به خیش کشیدن روح خسته آزاد نموده و خود کشی می کنند. در ژاپن وقتی چنین احساسی به فردی دست می دهد خود کشی فرد نه تنها از دید جامعه نکوهیده نیست ؛ بلکه تا مرحله مرگ یک سامورایی ارزشمند است. در فیلمی با همین نام و با شرکت آلون دلون ، هنگامیکه قهرمان فیلم مشاهده می کند به مرحله ای رسیده که دیگر به هیچ دردی نمی خورد خود کشی می کند( سکانسی که پلیس وی را محاصره کرده و آلون دلون قهرمان فیلم دست به جیب خالی از اسلحه می برد تا پلیس وی را هدف قرار دهد.

گفته می شود هدایت خودمان پیش از خود کشی در پاریس تمام حرف هایش را در بوف کور زده بود و روح را آونگان جسم خسته می دید و خود کشی تنها راه رسیدن به آرامش ابدی بود. همین امر در مورد همینگوی و تعداد زیادی از نام آوران ، نویسندگان و هنر مندان اتفاق می افتد.

همسر من از سه بیماری کشنده رنج می برد: ام اس، سرطان سینه و این اواخر کوئید ۱۹.وی واقعا جسمی درد مند و خسته داشت. لبخند های ساختگی او عملا ابزاری شد که ما را به این خیال انداخت که وی ناراحتی ندارد. وی لحظاتی پیش از رسیدن آمبولانس سیلی محکمی به همه ی ما زد. قبل از رسیدن به بیمارستان بنوعی خود کشی دست یازیده بود.من بعضی اوقات به مرگش غبطه می خورم!

داش آکل به روایت مرجان: اثر بهرام بیضایی به مناسبت درگذشت او

از افسانه تا صحنه، با روایتی زنانه
داستان داش آکل، لوطیِ جوانمردِ شیراز، برای ایرانیان داستانی آشناست. روایتی که صادق هدایت در «اوسانه» آن را برای همیشه در ادبیات معاصر ایران جاودانه کرد. اما بهرام بیضایی، کارگردان و نمایشنامه نویس اسطورهساز ما، هرگز به بازگویی سادهٔ افسانه‌ها بسنده نمی‌کند. او در نمایشنامه «داش آکل به روایت مرجان»، تیغِ تیزِ نقد خود را بر پهلوانیِ مردانه و روایتهای یکسویه می‌کشد و این بار، روایت را به دست کسی میسپارد که در داستان اصلی، محضوری بیش نبود: مرجان.

این اثر، تنها یک بازنویسی نیست؛ یک بازپرسیِ دراماتیک از اسطوره‌های مردانه، مفهوم غیرت و ساختار قدرت در روایتگری است.

از حاشیه به مرکز: مرجان، راوی-قهرمانِ جدید
در روایت هدایت و افسانه‌های عامیانه، مرجان زنی است زیبا که به عنوان «جنسِ غنیمت» بین دو پهلوان (داش آکل و کاکا رستم) دست به دست می‌شود. او فاقد اراده، صدا و عاملیت است. اما بیضایی با ژرفنگریِ ویژهٔ خود، او را از انفعال بیرون می‌کشد و در کانون داستان قرار می‌دهد.

بیضایی با انتخاب نام «به روایت مرجان» در عنوان نمایشنامه، فوراً موضع خود را مشخص می‌کند: این تنها روایت ممکن نیست، بلکه روایتی است از نگاهِ مرجان. او با این کار، همزمان دو کار انجام می‌دهد:
۱- واژگون سازی روایت پدرسالارانه: روایتی که توسط مردان و برای بزرگنمایی فضایل مردانه (پهلوانی، غیرت، جنگ) نوشته شده بود، اکنون توسط یک زن بازگو میشود.
۲- افشای تاریخ: یادآوری اینکه هر روایتی، از دیدگاه و منافعِ راویاش رنگ می‌گیرد. آنچه به عنوان «حقیقت مطلق» از یک افسانه می‌شناسیم، تنها یک نسخه از ماجراست.

ساختارشکنی اسطورهٔ پهلوانی: نقد «غیرت» مردانه
بیضایی به زیبایی اسطورهٔ داش آکل را می‌گیرد و آن را در برابر آیینهای قرار می‌دهد تا زوایای تاریک آن را نشانمان دهد. پهلوانی که قرار بود نماد شرافت و جوانمردی باشد، در نگاه مرجان موجودی است خودشیفته، خشن و اسیرِ توهمات «ناموس» و «غیرت».

غیرت به مثابه مالکیت: غیرت داش آکل و کاکا رستم، نه برای محافظت از مرجان، بلکه برای حفظ «حرمت» و «مالکیت» خودشان است. مرجان در این نبرد، یک انسان با احساسات و خواسته‌های مستقل نیست، بلکه ملکیتی است که باید تصاحب شود.
پوچی نبرد: مرجان با طنزی تلخ و هوشمندانه، پوچیِ جنگِ دو پهلوان را به تصویر میکشد. مردانی که برای «عشق» به او میجنگند، حتی فرصت نمیکنند از آرزوها، ترسها یا عقاید او بپرسند. نبرد آنها در واقع نمایشی برای نفس و غرور خودشان است.

سبک و زبان نمایشی: گفتگو با گذشته
بیضایی در این نمایشنامه از زبان و سبکی استفاده می‌کند که هم به گذشته ادبیات ایران ادای دین می‌کند و هم آن را به چالش می‌کشد.

زبان شاعرانه و نیشدار: دیالوگ‌های مرجان ترکیبی است از زبان فاخر و شاعرانه (در توصیفات و خاطرات) و طنزی گزنده و منتقدانه (در تحلیل رفتار مردان). این زبان به او عمق و قدرت میبخشد.
فاصله گذاریِ برشتینی: مرجان مدام با تماشاگر صحبت میکند، مستقیم به آنها نگاه میکند و داستان را برایشان روایت میکند. این تکنیک که از برشت وام گرفته شده، به بیننده اجازه نمیدهد غرق در احساساتِ تراژیک داستان شود؛ بلکه او را به تامل و قضاوت وامی‌دارد. بیننده همیشه میداند که این یک «روایت» است، نه واقعیت عینی.
تکنیک نمایش در نمایش: مرجان نه تنها روایتگر، بلکه بازیگری است که صحنهها را بازسازی می‌کند. او گاهی نقش داش آکل، گاهی کاکا رستم و گاهی خودش را بازی میکند. این کار بر ساختگی بودن نقش‌ها و نمایشی بودن رفتارهای اجتماعی تاکید دارد.

درونمایه‌های کلیدی: صدای سرکوبشدگان
باز پسگیری روایت: هستهٔ مرکزی نمایشنامه، قدرتِ روایتگری است. بیضایی میگوید کسی که روایت کند، قدرت را در دست دارد. مرجان با روایت کردن، قدرتِ تعریف کردن خودش، عاشقانش و دنیایش را به دست می‌آورد.
نقد جامعه مردسالار: نمایشنامه نقدی تند بر جامعهای است که زنان را به حاشیه میراند و برای آنها هویتی مستقل قائل نیست.
تنهایی و قربانی شدن: در پشت طنز و قاطعیت مرجان، غم عمیقی از تنهایی و قربانی شدن احساس میشود. او قربانی نظامی است که او را نادیده می‌گیرد، حتی اگر در پایان، روایتش را بدزدد.

روایتی که می‌دزدد
«داش آکل به روایت مرجان» بیش از آنکه دربارهٔ داش آکل باشد، دربارهٔ قدرت transformative (دگرگونساز) هنر و روایت است. بهرام بیضایی با این اثر به ما نشان می‌دهد که چگونه می‌توان با چنگ زدن به حق روایت، تاریخ را بازنویسی، اسطوره‌ها را شکست و صدای خاموش شدگان را به گوش جهانیان رساند.

مرجان در پایان نمایش، نه یک قربانی، که یک پیروز میدان است. او اگرچه در نبرد فیزیکی مردان کشته شد، اما در نبرد بزرگترِ «حافظه و روایت» پیروز شده است. او داش آکل را نکشت، بلکه روایت او را دزدید و برای خودش روایتی نو ساخت. این بزرگترین هنر بیضایی است: دادن سلاحِ روایت به کسانی که همیشه موضوع روایت دیگران بودهاند.

نمایشنامه

معرفی کاراکتر های رمان « طاووس سفید» اثر دی اچ لارنس-۲

کاراکتر های اصلی این رمان عبارتند از کریل( ناقل و برادر لتی)

کریل واقعا خونسرد است و زندگی آرام و خوبی را می گذراند. ایرادی که به وی بعنوان ناقل وارد است اینکه وی در جاهایی که شخص سوم نمی تواند و نباید حضور داشته باشد ( مثلا گفتگوی عاشقانه بین لتی و شوهر آینده اش لسلی) حضوری سمج دارد. البته اول شخص که در اینجا عقل کل محسوب می شود می تواند از ضمیر نا خود آگاه نویسنده ناشی شود و حال آنکه کریل که این نقش را دارد در ذکر بعضی از صحنه ها خواننده را به نوعی نا باوری سوق می دهد

از کاراکتر های جذاب این رمان می توان به جورج اشاره نمود که رقیب عشقی لسلی است. لتی از بین لسلی و جورج باید یک نفر را بعنوان شوهر انتخاب نماید که گزینش چندان ساده ای نیست.

تم اصلی لارنس که همواره طالب جوش خوردن طبیعت در زندگی اجتماعی افراد است و متاثر از فرویدیسم می باشد در این رمان بخوبی دیده می شود: لسلی آدم محافظه کار، مرفه و ماشین زده است و در مقابل جورج دارای شعور حیوانی و طبیعی انسان است که از لحاظ فیزیکی و جسمانی می تواند جوابگوی خواهش های زنانه ی لتی باشد.شباهت زیادی دیده می شود بین لیدی چاترلر و ارتبات وی با گیم کیپر آقای خانه است که ناتوان جنسی و اسیر صندلی چرخدار است که بخوبی نشان می دهد ماشینیزم سراغ مقولات جنسی و فمینیزم نیز آمده است.

لارنس صحبت از جایگزین شدن ماشین در جامعه ماشین زده ابتدای قرن بیستم است. چون لتی در فکر تامین اجتماعی و رفاه است به این پیوند بیرنگ و بی بو و بی خاصیت علیرغم خواست واقعی خویش تن می دهد ؛گیریم که راه هایی را جهت ارضاء شهوات زنانه از طریق ارتباط پنهانی با جورج یا حتی دیگران برای خود پیدا می کند( ادامه دارد)

 
  BLOGFA.COM