ایران پس از شکست در تیسفون و دماوند
خشم فرس (ایرانی) _ نمایشنامه در پنج پرده در مورد هجوم عرب به ایران
پرده پنجم
قصه گو ، قبل از گشوده شدن پرده در جلو تماشاگران ظاهر می شود
قصه گو ـ و به این ترتیب اعرابی که حدود دو هزار سال از سر حدات تحت الحمایه ایران بود و به دولت های ایران خراج پرداخت می نمود اکنون به پایه ای رسیده بود که از هر کس که آئین جدید را قبول نداشت خراج هنگفت می گرفت
باری ، اولین حمله اعراب بسرکردگی سعد وقاص از سوی اعراب و رستم فرخزاد از طرف ایران تیسفون را به تلی از خاک تبدیل کرد ، هر کجا که رسیدند کشتند و سوختند و ویران کردند و تعداد کثیری از کودکان و زنان را اسیر و تا آنجا که دستشان می رسید اموال و دارایی های ایران را غارت کردند
جنگ دوم به سر کردگی هرمز برادر یزدگرد بفاصله کمی از جنگ اول نیز کاری از پیش نبرد و حاصل اینکه فیروزان اینبار قصد دارد در جنگ نهاوند ایران را از حضور شوم تازیان پاک نماید ولی صد افسوس که عرب ها به حیله متوسل شده و پس از چند روز که در نهاوند شاهد عظمت و تعداد شگفت انگیز سپاهیان بود حتم داشتند که این بار شکست خواهند خورد ، در همین بین اعراب متوسل به حیله شدند ، بدین ترتیب که جار زدند خلیفه مرده است و اعراب ظاهرا راه بر گشت را در پیش گرفتند و سپاه فیروزان در پی ایشان روان شد و حاصل آنکه لشکر ایران پراکنده شدو در این جنگ که عرب آنرا فتح الفتوح نامید کار یکسره شد و دست تجاوز گر عرب از فرات تا آنسوی جیحون و از طبرستان تا دریای فارس را از آن خود نمود
اینک مردی از نسل پاکان ظهور می کند ، نام وی ابو مسلم و از هجرت یکصد و بیست و نه سال می گذرد
قصه گو از صحنه خارج می شود
پرده کنار می رود ، صحنه قسمتی از بازار یکی از نقاط خراسان را نشان می دهد که مردم در حال آمد و شد و گذران زندگی عادی خود هستند ، چند جوان در جلو صحنه یکدیگر را در جریان اخبار جدید قرار می دهند
مرد اول ـ ایرانی ـ من حتم دارم این بار ، دیگر ،با دفعات دیگر فرق می کند ، تعداد زیادی از ایرانیان نه به زور بلکه بنا بخواست خود به آئین جدید گرویده اند، از طرفی خلفای بنی امیه آنقدر به مردم ، چه عرب و چه عجم فشار آورده اند که دیگر جز اشراف بنی امیه عرب و عجمی که خلفای اموی آنها را موالی می خواند اینک دست اتحاد بهم داده اند تا از شر دولت اموی خلاص شوند
جملگی مردم با آنان مخالفند حال چه عرب باشد و چه فارس
مرد دوم ـ عرب ـ من در زمانی که عرب به ایران حمله کرد هنوز در شکم مادر بودم، شاید هم یک ایرانی دو رگه باشم که مادرم از اسرای ایرانی است ، البته حرمزاده نیستم چون دستور آئین جدید این بود که برای آنکه زنان اسیر به بیراهه نروند عرب پیروز میدان می تواند هر چند تا که توانایی دارد را بعنوان همسر صیغه و نهایتا کنیز را زیر بال و پر خود بگیرد، فعلا ایرانی و عرب برای من تفاوتی ندارند چون هر دو برادران و خواهران من هستند و همگی پاره ی یک پیکریم که در مقابل دشمن مشترک یعنی بنی امیه در حال مبارزه ایم
مرد سوم ـ ایرانی ـ راستی شنیده ای بسر مروان ، حاکم اموی چه آمد؟
مرد اول ـ چه کسی است که از این اتفاق مهم نا آگاه باشد؟
برادر من یکی از آن شمشیر زنانی بود که بسر کردگی ابومسلم با مروان مقابله کردو سپاه هم که در دفاع از جان و مال خلیفه از خود فعالیت آنچنان نشان نمی دادند شکست مفتضحانه ای خوردند ، مروان به دمشق گریخت و از آنجا به مصر رفت و در آنجا کشته شد ، برادران ، بالاخره تلاش های سه ساله ابو مسلم در جمع آوری ناراضیان عرب و عجم کاری افتاد و دست شوم عرب از خطه خراسان آزاد شد
مرد دوم ـ راستی ابو مسلم بر چه دینی است؟
مرد سوم ـ ابو مسلم خوبی های تمام ادیان از جمله مجوس ، آئین جدید و حتی زرتشت و بودا را انتخاب کرده و بر راه خاصی نمی رود، دلیل موفقیت او هم همین است ، در حقیقت هر ایرانی اعم از عرب یا عجم ، بر هر دینی باشند ابو مسلم را به عنوان ناجی ایران از شر تازیان حاکم قبول دارد، وی بر خلاف بهافرید که سعی می کرد هم زرتشت و هم اسلام ؛ هر دو را تباه کند و بالاخره به جزای اعمال ریاکارانه اش کشته شد نیست ، وی واقعا انسانی منزه و پاک است که تنها نیت وی پاک کردن ایران از لوث وجود این عرب های حاکم است
مرد اول ـ ولی از بغداد اخبار ناخوشایندی بگوش می رسد ، می گویند منصور خلیفه عباسی که به ابومسلم بسیار مدیون است از ابو مسلم غضبناک است
مرد دوم ـ پسر عم من با خانواده اش در عراق زندگی می کنند، شنیدم که می گفت روزی منصور ابو مسلم را در دربار احضار کرد
مرد اول و سوم ـ با هم - خوب ، بعد چه شد؟
مرد دوم ـ ابتدا وی دستور می دهد شمشیر ابو مسلم را از او بگیرند و سپس شروع می کند یکی یکی گناهان ابو مسلم و نافرمانی های او را بر ملا کردن
مرد اول ـ و بعدش هم معلوم است ، تعارف کردن میوه زهر آلود
مرد دوم ـ منصور آنقدر در بر شمردن کوتاهی های ابو مسلم اصرار می ورزد که ابو مسلم صبرش لبریز می شود و ،،،،،،،
مرد سوم ـ وسط حرف مرد دوم می پرد ـ ،،،و می گوید اگر ابو مسلم نبود الآن شما ها کدام گوری بودید؟
مرد دوم ـ البته منصور در ذهن خویش از ابو مسلم یک چنین تصوری داشت که آنرا چندان خوشایند دودمان خویش نمی دید و به گونه ای قصد داشت از زیر دین ابو مسلم خلاص شود، خصوصا آنکه ابومسلم که خود را بانی دولت عباسی می دانست خود سرانه هر آنچه دلش می خواست را بدون مشورت با منصور انجام می داد
مرد اول ـ حتما منصور می گفت ابو مسلم ، دست از خیره سری بر دار
مرد دوم ـ برادر ، ماشاءاله ، شما چرا به آدم امان نمی دهید ، نه ، منصور هیچیک از این کار ها را نکرد ، ابو مسلم که عصبانی شده بود گفت من به غیر از خدا از هیچکس نمی ترسم و منصور هم که منتظر همین لحظه بوده دو دست بر هم می زند و جماعتی که در گوشه و کنار مجلس بوده اند ابو مسلم را می کشند
مرد اول و سوم ـ با هم ـ پناه بر خدا
مرد اول ـ بهتر نبود ابو مسلم که حامیان بسیاری داشت خود بر خراسان حکومت براند؟
مرد دوم ـ اشتباه شما برادرم همین جاست ، ابو مسلم اهل حکومت نبود ، وی فکر کرد با آوردن آل عباس بر سر کار ، هم خدمتی به دین جدید کرده که حالا بیشتر ایرانیان پیرو آن بودند و هم ایران را در سایه این اتحاد به مجد و عظمت گذشته سوق خواهد داد
مرد سوم ـ به عقیده من عیب ابو مسلم این بود که منصور را خوب نشناخته بود
مرد دوم ـ نه ، به عقیده من منصور خیلی خود خواه شده بود و عیب بزرگ ابو مسلم این بود که نمی دانست قدرت همان اندازه که سازنده است ویران کننده نیز می باشد، از طرفی آل عباس که حد اقل یکصد و اندی سال از قدرت عقب مانده بود حال که قدرت را در دست داشتند نمی خواستند به آسانی آنرا از دست بدهند
مرد اول ـ بهتر است از این حرفها که مربوط به گذشته است حذر کنیم و فکر بعد باشیم ، فعلا دو سوم خاک ما در دست خلفای عباسی است ، خوشبختانه مسئله عرب و عجم هم که حل شده ، ما همه تکه های یک پیکریم، حساب دولت ها از ملت ها جداست ، فعلا خلفا و عده قلیل دیگری قدرت را در دست دارند و بقیه که بنام موالی و تو سری خور خطابمان می کنند باید صبح تا شام جان بکنیم تا بتوانیم بزم هزار و یکشب برای اشراف و درباریان دست به سینه خلفا را در بغداد فراهم نمائیم، باید به فکر حرکت بعدی باشیم
مرد سوم ـ شنیده ام گروهی بنام راوندیان و سنباد تصمیم گرفته اند بخون خواهی ابو مسلم با خلیفه و لشکریانش وارد جنگ شوند
مرد دوم ـ این خیزش ها چون زیر بنای دینی دارند ره به جایی نمی برند چون پشتوانه مردمی ندارند
مرد اول ـ من شنیده ام یزدگرد در آنسوی آمو دریا در صدد بود با آنچه از لشکریان در شوش و تیسفون و نهاوند باقی مانده لشکری فراهم آورد و سپس با کمک خاقان چین ایران را از عرب پس بگیرد
مرد سوم ـ که البته اگر اجل هم به یزدگرد امان می داد و بدست آن مرد پلید در مرو کشته نمی شد باز هم نمی توانست موفق شود ؛ اگر گفتید چرا؟
مرد اول ـ برای اینکه از آمو دریا تا مدینه خیلی فاصله بود
مرد دوم ـ برای اینکه مردم آمو دریا آئین بودایی داشتندو مردم دیگر سو زرتشتی بودند و مردم این منطقه در اصول با ایشان مخالف بودند
فعلا باید ببینیم کدام فرمانده ای شهامت ابو مسلم را داردتا زیر لوای او در آئیم
مرد اول و سوم ـ آری برادران ، فعلا جز سکوت چاره ای نیست
پرده می افتد
قصه گو جلو پرده رو به حضار
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
حکایت عرب و عجم را دیدیم
آری ما پاره های یک پیکریم
در قلمرو پهناور هخامنشی ، مصر ؛ شام و یمن و همه کشور هایی که امروز تفکیک شده همگی جزو قلمرو ایران بود ، نمونه زنده اش که تا دیروز جزو قلمرو ایران بود بحرین است
ما خلیج فارس و دریای عمان نداشتیم
ما در آن زمانها به همه آب های جنوب می گفتیم
دریای فارس
زنده کردن عادتهای دیرینه جاهلیت همچون لغات موهن عجم و تازی برای فاصله انداختن بین برادران یک خانواده است
آنچه به این اختلافات دامن می زند تعصبات و منیت های قومی است که دیگر با انقلاب ارتباطات جهانی محلی از اعراب ندارد
باری اگر سخن بر سر حمله عربان بر پارس است مقصود اعرابی است که داعیه سروری داشتند و یا ایرانیانی که با پتک استبداد بر گرده عرب های تحت الحمایه می کوبیدند و از آنها خراج سنگین می گرفتند
و
مگر از ایرانیش نمی گرفتند
سلمان فارسی اولین ایرانی بود که بعد از مزمزه نمودن آئین های مختلف آن زمان به این نتیجه رسید که
اسلام و مسلمانی راستین
که متاسفانه محدود به همان ربع قرن اول هجرت است
مساوات می خواهد
این مساوات آن چیزی بود که ابو مسلم و دیگران همچون راوندیان ، سنباد ، استاد سیس ، ابن مقنع و تا حدودی بابک ، مازیار و افشین
در پی آن بودند
که متاسفانه خلفای سفاک عباسی
فرصت به هیچکدام ندادند
و این جنبش ها یکی پس از دیگری در ظاهر شکست خوردندولی در واقعیت امر
به ایرانی و پارسی فهماندند
چند خلیفه در بغداد نمی توانند بر روح و جسم آدم ها حکومت کنند
اکنون نسیم استقلال و آزادی با آمدن آل طاهر در خراسان رو به وزیدن گرفته است
ـ قصه گو از جلو صحنه خارج می شود-
پایان
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 1:11 توسط محسن کلینی | نظرات
عرب ها به ایران می تازندخشم فرس ( با فای مضموم و را و سین ساکن - به معنی ایرانی)
+ نوشته شده در شنبه هفدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 0:55 توسط محسن کلینی | نظرات
خشم فرس (ایرانی) _ نمایشنامه در پنج پرده در مورد هجوم عرب به ایران
پرده چهارم
آرتا داد و تیر داد در همان صحنه مربوط به پرده سوم پس از خروج دو عرب از صحنه بهمراه غنائم و اسرا در طرف دیگر صحنه بین زخمی ها هستند ، آنها بر روی زمین غرقه در خاک و خونند و با آه و ناله بهم می فهمانند که هنوز زنده هستند
ندیمه و دخترک ( دخترک هشت ساله اسیر که سوار بر اسب شد) خرد سال در جلو صحنه با تماشاگران حرف می زنند
در طرف دیگر جلو صحنه نکیسا و باربد در حال نواختن عود و چنگ هستند
ندیمه و دخترک خرد سال بعنوان گروه همخوان قطعه زیر را با هم دیکلمه می کنند
ای تیسفون گریه کن
چون فردا در طلیعه خورشید فرزندانت همه در دل خاک خفته اند
ای تیسفون بیاد آر
بیاد آر روزگاری که بر تارک تازیان بودی
تازیانی که از بلاد جنوب غربی
با هدایای مختلف به خدمت کسری می رسیدند
و هنگاو خروج
حاجبان دربر ته کفش های نداریشانراپاک می کردند
تا نکند ذره ای خاکت را با خود به دور دست تر ها ببرند
در این حال کسری
که در ایوان کسری ، آن با لا ها بر روی تخت زمردین لمیده بود
با اشاره دست به سر کرده تازیان که محض باج دهی امده بودند
و در آم بار عام
همه درباریان
بچشم خفت و خواری در آنها می نگریستند
منتظر بودند تا کسرا دست بر هم زند
و تازیان
از دهلیزی دور از نظر
به بیرون هدایت می شدند
گریه کن تیسفون
بیاد آر ترنم موسیقی دلنشین
که اکنون جایش را ندای حدی و زنگ اشتران پر کرده
ـ تکه ای موسیقی توسط باربد و نکیسا اجرا می شودـ
ـ ندیمه و دخترک صحنه را ترک می کنند
آرتاداد ، غرق در خون باصدایی ناله مانند با تیرداد مشغول گفتگو هستند ـ
آرتا داد ـ ما را ندیدند ، خوشبختانه ما چیزی همراه نیاوردیم و الا اول شمشیر خلاص می خوردیم و سپس عرب ها اموالمان را تاراج می کردند
تیر داد ـ شانس آوردم عرب ها انگشتر جواهر نشان مرا ندیدند ـ آنرا نشان می دهد ـ خود شاهد بودم بیشتر اجسادی که در اینجا افتاده را نفتیش می کردند و اگر انگشتر به آسانی بیرون نمی آمد آنرا با بریدن انگشت بدست می آوردند
آرتا داد ـاز کودکانم خبری ندارم ، از همسرم فرنگیس بی اطلاعم ، یعنی کجا هستند؟
تیرداد ـ مثل همه زنان و دختران و اطفال دیگر
آرتاداد ـ منظورت اینه که به اسیری رفتند؟
تیر داد ـ یقینا ، تا حالا باید حتما از بازار برده فروشی مدینه سر در آورده باشن
آرتاداد ـ شاید هم به عنوان غنائم جنگی بین لشکر اعراب تقسیم شده اند!
تیر داد ـ می گویند وقتی عمر خبر اینهمه زن و دختر اسیر را شنید گفت از فردای این زنان وحشت دارم
آرتا داد ـ یعنی زنان قیام می کنند؟
تیر داد ـ یقینا زنان قیام نمی کنند ، چون تا آن موقع یا پیر شده اند و یا مرده اند و فکر می کنم منظور عمر این بوده که نسلی که نیم ایرانی و نیم عرب هستند نه بدرد ما می خورند و نه بدرد ایران ، شاید شهر جدیدی ساخته شود که همگی آنها را در خود جای دهد
آرتا داد ـ یعنی امیدی هست که تیسفون را پس بگیریم؟
تیر داد ـ من شخصا خیلی امید وارم ، ایرانیها از طرفند های جنگی اعراب بخوبی خبر دار شده اند ، ضمنا ما یزدگرد و برادرش هرمز را هنوز از دست نداده ایم ، بدون شک هر دو آنها این طرف و آن طرف مشغول گرد آوری سپاه هستند
آرتا داد ـ بیا تا دو عرب بر نگشته اند از اینجا بگریزیم و به لشکریان هرمز بپیوندیم
تیرداد ـ با هات موافقم ، بریم
ـ به همدیگر کمک می کنند و تکیه بر یکدیگر صحنه را ترک می نمایند
پرده پنجم
قصه گو ، قبل از گشوده شدن پرده در جلو تماشاگران ظاهر می شود
قصه گو ـ و به این ترتیب اعرابی که حدود دو هزار سال از سر حدات تحت الحمایه ایران بود و به دولت های ایران خراج پرداخت می نمود اکنون به پایه ای رسیده بود که از هر کس که آئین جدید را قبول نداشت خراجی هنگفت می گرفت
باری ، اولین حمله اعراب بسرکردگی سعد وقاص از سوی اعراب و رستم فرخزاد از طرف ایران تیسفون را به تلی از خاک تبدیل کرد ، هر کجا که رسیدند کشتند و سوختند و ویران کردند و تعداد کثیری از کودکان و زنان را اسیر و تا آنجا که دستشان می رسید اموال و دارایی های ایران را غارت کردند
جنگ دوم به سر کردگی هرمز برادر یزدگرد بفاصله کمی از جنگ اول نیز کاری از پیش نبرد و حاصل اینکه فیروزان اینبار قصد دارد در جنگ نهاوند ایران را از حضور شوم تازیان پاک نماید ولی صد افسوس که عرب ها به حیله متوسل شده و پس از چند روز که در نهاوند شاهد عظمت و تعداد شگفت انگیز سپاهیان بود حتم داشتند که این بار شکست خواهند خورد ، در همین بین اعراب متوسل به حیله شدند ، بدین ترتیب که جار زدند خلیفه مرده است و اعراب ظاهرا راه بر گشت را در پیش گرفتند و سپاه فیروزان در پی ایشان روان شد و حاصل آنکه لشکر ایران پراکنده شدو در این جنگ که عرب آنرا فتح الفتوح نامید کار یکسره شد و دست تجاوز گر عرب از فرات تا آنسوی جیحون و از طبرستان تا دریای فارس را از آن خود نمود
اینک مردی از نسل پاکان ظهور می کند ، نام وی ابو مسلم و از هجرت یکصد و بیست و نه سال می گذرد
_ قصه گو از صحنه خارج می شود
ادامه دارد
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 18:8 توسط محسن کلینی | نظرات
خشم فرس (ایرانی) _ نمایشنامه در پنج پرده در مورد هجوم عرب به ایران
پرده سوم
صحنه یک لشکر منهدم شده ، ته صحنه دود از آتش بلند است صحنه همان صحنه در پرده اول است با این تفاوت که این بار نخل های مشرف بر فرات سوخته اند، صدای آه و فغان از این سو و آنسو می آید، دو عرب اول مشغول گفتگو هستند و در همین بین چیز های بدرد بخور و غنایم جنگی را جمع آوری می کنند و در خورجین هایشان می ریزند، چند تن کودک و زن اسیر را با طناب به ستونی بسته اند تا پس از ضبط غنایم آنها را با خود ببرند
عرب اول ـ با لهجه عربی ـ اهلا و سهلا ، عجب پیروزی شگرفی ، ما باید این پیروزی بزرگ را جشن بگیریم راستی هنوز خورجین تو پر نشده است؟
عرب دوم ـ چیزی دیگر نمانده ، فکر نمی کردم ایرانیها با شمشیر و خنجر های جواهر نشان وارد جنگ بشوند
عرب اول ـ منهم تا به امروز فیل ندیده بودم ، راستی طرفند آتش بر کوهان شتر افروختن تاکتیک جنگی که بود که باعث فراری دادن فیل ها شد؟
عرب دوم ـ فکر کنم،،،، مکث می کند ،،،،عمر که نبود ُُُ........نمی دانم ُ شاید هم سلمان ... خودت بگو
عرب اول ـیعنی یک ایرانی آنقدر در آئین جدید ذوب شود که کشورش را بفروشد ؟
آ ـ فهمیدم ، من چقدر خنگم ، می گویند وقتی روی کوهان شتر آتش روشن کنی چربی پشت حیوان زبان بسته به قل قل می افتد و حیوان با تمام توان نعره می زند و از هیچ چیز سر راهش واهمه ندارد، مرتب می دود و نعره می زند . حال فکر هر که می خواهد باشد چه فرق می کند؟
عرب دوم ـ و همین نعره باعث شد صفوف فیلها و فیل بانها بهم بخورد و فیل های گیج و خشمگین بزنند و نیروهای خودی را لت و پار نمایند
عرب اول ـ و درست در همین موقع است که سعد دستور حمله می دهد
عرب دوم ـ و ایرانیها که بیش از حفظ سر زمین تیسفون به فکر بار و بنه و اشیاء قیمتی خود هستند وقتی می بینند دارند شکست می خورند بار و بنه بر گرفته و راه شرق را بطرف شوشتر و اهواز پیش رو می گیرند
عرب اول ـ و ما عربها هم که از دیر باز به ایرانی ها خراج می دادیم سپاه ایران را ابتدا تعقیب کرده و سپس ، بعد از هلاک کردن باقیمانده سپاه در حال فرار انفال ایشان را بر گرفتیم ، راستی چقدر از این انفال را بدست آوردی؟
عرب دوم - سوال نامربوطی است ، می دانی که اگر سعد بفهمد راجع به غنایم و زنان و کودکان این گونه فکر می کنی می دهد شقه ات کنند
عرب اول ـ راست گفتی ، یادم آمد ، مثل اینکه قرار است انفال و اسرا را پیش عمر ببرند تا هر گونه که وی تصمیم می گیرد با آنها رفتار کنند
عرب دوم ـ راجه به بنه رستم شنیده ای؟ می گویند دیده اند در حال فرار آنقدر خسته می شود که در یکی از همین بیابانهای اطراف اتراق می کند، از قضا طوفان شن هم که بر علیه سپاه ایراتی ها شروع به وزیدن کرده - که این خود یکی از دلایل پیروزی ماست - وی را آزار می داده ، رستم بنه عظیم خود را از پشت اسب های یدک کش فرود می آورد و با طناب طوری آنهارا بهم می بندد که یک سایبان از آن درست می کند و نیز مامنی که در سایه و پناه آن می تواند دمی بیاساید
عرب اول ـ و سپاه ما در حال تعقیب ایرانیهای فراری به رستم می رسد و یکی از سپاهیان سعد آنچنان با شمشیر به طناب نگه دارنده بنه رستم می کوبد که بنه با همه ی سنگینی بر روی رستم می افتد و پهلویش را خرد می کند
عرب دوم ـ و بعد این سپاهی امانش نمی دهد و رستم را مجبور می کند با شجاعت تمام به آب بزند
عرب اول ـ زیاد مطمئن نباش رستم زنده است ، چون اگر زنده بود سپاهیان ایرانی پراکنده نمی شدند، فرخزاد دیگر مرد
عرب دوم ـ کار من که تمام شد ، خورجین من دیگر جا ندارد در حالیکه هنوز کلی اشیاء قیمتی از جمله بازو بند ، نشان و خمایل به نعش سربازان ایرانی متصل است
عرب اول ـ من تا آنجا که می شدانگشتر های قیمتی آنها زا از دستشان در آوردم ، اگر چه در مواردی مجبور شدم انگشت آنها را قطع کنم، دیگر بفکر زره و چکمه هاشان نیستم ، اینکار می ماند برای فرداکه نیرو های تازه نفس مخصوص جمع آوری انفال از راه برسند
پس بلند شو حرجین ها و اسیران را روی اسب ها بگذاریم و برویم مدینه خدمت عمر، می گویند همه غنایم و اسرا در آنجا بسر می برند ، فقط زود باش چون یزدگرد برادر خود هرمز را برای حمله دوم در کنار فرات باقی گذاشته ، البته من که فکر نمی کنم بتواند کاری از پیش ببرد
هر دو عرب کودکان و زنان را از تیرک باز می کنند ، کودکی در حال شیون و زاری است و حدود هشت سال دارد ، وی را بر روی اسب می نشانند و زن ایرانی را که ملبس به لباس زربفت است با زور و خشونت از طرف عرب اول روی زین اسب وی قرار می گیرد ، دو عرب در حالیکه افسار این اسب ها را در دست دارند از صحنه خارج می شوند و به دیگر کودکان و زنان که جایشان بر روی اسب ها نمی شود نهیب می زنند و با هم می گویند:
پیش بسوی بازار برده فروشان در مدینه
پرده می افتد